دویست و هفتاد و هشت
-
تاریخ: 1401/3/5 ساعت: 21:17
از آذر سال گذشته تا امروز چه شد؟ خیلی چیزها. از همه مهمتر کارمند شدم. هر روز صبح مثل امروز میروم سر کار و مینویسم. افسردگیام بهتر نشده که هیچ، بدتر هم شده است. فهمیدم که آدم هر چه که داشته باشد باز هم غمهایی به سراغش خواهند آمد. خانه را خرد خرد بازسازی میکنیم. از آدمها بیشتر دوری میکنم. دوستانم به ز...
دویست و هفتاد و نه
-
تاریخ: 1401/3/5 ساعت: 21:17
حالا که نمیتوانم مسائل بزرگ زندگی، ناکامیها و مشکلاتم را حل کنم به مسائل خرد میپردازم. از هفتهٔ گذشته وقت لیزر گرفتهام. کاری که چند سالی ست به تعویق میاندازم. امروز پیامک آن مجموعه برایم ارسال شد یا این مضمون که ساعت فلان نوبت شماست و حتما با خودتان پول نقد بیاورید چون کارتخوان نداریم. مرکز خوبیست، ...
سیصد و هفتاد و پنج
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 4:39
دوستی با ماهو تا دیروز برایم آوردهای نداشت. تقریبا در هیچ زمینهای با هم همعقیده نیستیم. علایقمان از مشرق تا مغرب دور است و ذرهای شبیه هم نیستیم. این تفاوتها در ظاهر اصلا معلوم نیستند. ویژگیهایی که از یک دوست میخواهم مثل سنگصبور بودن یا روشن فکر بودن را ندارد. زیادی سنتی است و متاسفانه تنها کسی است ک...
سیصد و هفتاد و شش
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 4:39
در بزرگراه ترافیک بود. مانده بودیم پشت وانتی سفیدی که شمارهاش را چاپ کرده بود پشتش و نوشته بود :فقط دل نمیبرم. شاید در نگاه اول لبخند زدم ولی بعد غمگین شدم. داشتم فکر میکردم دقیقاً هدفش از این حرف چه بوده؟ خواسته بگوید من خیلی طنازم؟ یا نه از روی دلشکستگی این را نوشته؟ البته نظرم بیشتر روی گزینهٔ او...
دویست و هفتاد و هفت
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 4:39
من تا سن زیاد یعنی هجده سالگی پایم را در هواپیما نگذاشته بودم. پیش نیامده بود، پول نداشتیم یا نمیدانم چی، تا آن موقع سفر هوایی نرفته بودم. اولین بار کنار پنجره نشستم و ذوق کردم. بار دوم که به خانه برگشتم اوضاع فرق میکرد. باز هم کنار پنجره نشستم و پایین را میدیدم. مزارع، کوهستان و ابر و آسمان هیچکدام...
سیصد و سی و نه
-
تاریخ: 1399/8/4 ساعت: 23:26
چند روز پیش عکس جالبی دیدم. در اینستاگرام در اکسپلورم ویژگیهای ماه های تولد را مثلا نوشته بود. به عنوان کسی که فروردین متولد شدهام این را که فروردینیها زود عصبانی میشوند را زیاد شنیدهام. فقط همین
سیصد و چهل
-
تاریخ: 1399/8/4 ساعت: 23:26
شخص مناسبی برای نوشتن از فیلمها نیستم ولی فیلمی که ساعت شش بامداد دانلود کردم را درجا دیدم و حالم خوش شد . خواستم برای خودم چند کلمه ای درباره اش بنویسم و فکری که بعد از آن کردم. اسم فیلم ترجمه ی جالب
سیصد و چهل و یک
-
تاریخ: 1399/8/4 ساعت: 23:26
مدتها بود کسی را خوشحال نکرده بود. درواقع رابطهای با کسی نداشتهام تا مجال خوشحال کردنش را داشته باشم. اگر هم ارتباطی بود خوشحال کردن دوستان و عزیزانم را با کادو خریدن ماستمالی میکردم. کار دیگری ب
سیصد و هفده
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:31
خواب ها مرا با خود به جایی می برند که حتی به آن فکر نمی کنم. دیروز درباره ی آناکارنینا با میم حرف میزدم می گفتم شخصیت تو شبیه به الکسی کارنین است. جواب داد یعنی بی غیرتم؟ من هم گفتم که خیر! عاشق همسرت
سیصد و سیزده
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:49
مدت های زیادی از این جا دوری کرده ام اما باید اعتراف کنم تقریبا هرروز به یاد وبلاگی می افتم که یک گوشه خاک می خورد. دانشگاه تمام شد و با همه ی همکلاسی ها قطع رابطه کردم همان طور که از ترم یک به خودم ق
سیصد و چهارده
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:49
دلم میخواهد بخوابم. خواب هایی را ببینم که دوست دارم. قبل از خواب حتی اگر از خستگی در حال مرگ باشم خیالبافی می کنم. خیال می کنم این که هستم، نیستم. خیال می کنم یک جای دیگر و در یک زمان دیگر هستم. موبای
سیصد و پانزده
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:49
من دختر ناقلایی نیستم. حاضرجوابی بلد نیستم. اصلا این طور نبوده که اگر چیزی را بخواهم، زمین و زمان را به هم بدوزم برای به دست آوردنش. برای چیزی نجنگیده ام نه عشق نه مال و نه هیچ موجودی درین دنیا و فکر
سیصد و شانزده
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 13:49
دیشب با میم سر شام صحبت می کردم و او مثل همیشه ساکت بود. می گفتم وقتی بازیگرهای فرندز را می بینم که صدایشان پیر شده قلبم مچاله میشود چه برسد به قیافه و هیکلشان. باز هم هیچ چیز نگفت. گفتم می دانی چرا ا
سیصد و ده
-
تاریخ: 1398/4/18 ساعت: 12:03
پارسال هیچ تقویمی روی دیوار خانه مان نبود. اصلا نفهمیدیم چگونه روزهامی گذشت و شب ها چگونه تمام می شد. پارسال خیلی دیر تمام شد. مثل این بود که در زحل یا مشتری زندگی می کردم. دیر می گذشت مخصوصا تابستانش
سیصد و یازده
-
تاریخ: 1398/4/18 ساعت: 12:03
هر وقت ناراحتم اولین جایی که به ذهنم میرسه بیام، همینجاست. خیلی راحت و بدون سانسور میتونم حرف دلم رو بزنم و اصلا نگران نیستم. یک عادت کهنه و قدیمی. اونایی که همچین جایی رو ندارن کجا ناراحتی شون رو تخل
سیصد و دوازده
-
تاریخ: 1398/4/18 ساعت: 12:03
همیشه از این که احمق باشم دوری می کردم. دلم نمی خواست مثل کسی باشم که همین الآن به صندلی ام ضربه می زند! دلم نمی خواست مثل بقیه به مسائل نگاه کنم. این که کتاب نخوانده باشم. این که فیلم خوب ندیده باشم
سیصد و هفت
-
تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 12:02
دوران کارشناسی تمام می شود و من باز هم مثل دخترهای دبیرستانی از بقیه زخم خورده ام. از حرف ها و بی ادبی هایشان، از توهین ها و بی اهمیت بودنشان. دلم میخواهد از آن گروه لعنتی بیایم بیرون. وقتِ امتحانِ آخر، بدون خداحافظی بروم. فقط بروم و ده سال بیست سال سی سال، هیچ کدامشان را نبینم. اصلا از یادم بروند ا...
سیصد و هشت
-
تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 12:02
وقتی خیلی سنم کم بود فکر می کردم وقتی کسی را دوست داشته باشم مفاهیم از قلبم به سر انگشتانم سرازیر می شوند و می توانم هر زیبایی و مفهوم خوبی را به معشوقم نسبت دهم. اما نشد. علاقمند شدم ولی دیدم هیچ چیز
سیصد و نه
-
تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 12:02
کتاب جیبی توی دستم است و می خوانمش. کنارم نشسته و به کتابی که در دست دارد نگاه می کند. بی توجه به او به کارم ادامه می دهم. درسی که استاد می دهد بسیار جذاب است ولی ویژگی های غیر طبیعی و منفی استاد کل ج
سیصد و یک
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 4:42
نمیریم ازین خونه زنده بیرونو