خرید بک لینک

مدتها بود کسی را خوشحال نکرده بود. درواقع رابطهای با کسی نداشتهام تا مجال خوشحال کردنش را داشته باشم. اگر هم ارتباطی بود خوشحال کردن دوستان و عزیزانم را با کادو خریدن ماستمالی میکردم. کار دیگری بلد نیستم. آدمها را خوب نمیشناسم. نمیدانم دقیقا چه بگویم و چه کاری باید انجام بدهم! روابطم عمیق نیستند و فاصلهام بهجایش خیلی عمیق است.

دیشب برای بار هزارم پای PC قدیمی بابا نشستم و عکسهای دبیرستان را میدیدم. چند عکس جدید یا عکسهایی که قبلا توجهی به آنها نداشتم را گلچین کردم. از روی مانیتور چند عکس بیکیفیت از آنها گرفتم و خندیدم. برای فاطی چندتاییش را فرستادم و بقیه را در گروه کوچیکه. کمی خندیدیم. یک عکس از رقیه را هم در گروه بزرگه فرستادم. زیرش نوشتم عکس کمتر دیده شده از رقیه. همه جمع شدند و خندیدند. رقیه هم خندید، خیلی زیاد، بیشتر از آنچه انتظار داشتم. گفت ممنون چقدر به این عکس نیاز داشتم. بغضم پرید همین الان داشتم گریه میکردم. چند دقیقه قبلش استاتوسی توی واتساپ گذاشته بود. از خدا طلب فراموشکاری میکرد و از آدمها گلایه. انگار دوستی از پشت به او خنجری زده بود. هرچه بود مشکل خانوادگی نبود. داشتم فکر میکردم رقیه چقدر حالش بهترشده. در شرایط غمگینی که داشت یک نقطه در سیاهی روشن شده بودو او را کشیده بود بیرون. حالم خوب بود. هست. خواهد بود. اینکه حالش را بهتر کردهبودم از اینکه باعث شده بودم مادری، همسری، زنی کمتر غصه بخورد کمتر ضعیف شود. خودم را دوست داشتم بعد از مدتها عاشق خودم شدم و گفتم اگر بخواهی میتوانی قهرمان داستانهای پیشپاافتاده شوی. برای آدمها خاطرهی خوب بسازی و حالشان را خوب کنی. شاید رقیه فراموش کند چه کسی آن لحظه عکس خندهدارش را فرستاد، اما من شادی او را از یاد نمیبرم.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: يکشنبه 4 آبان 1399 ساعت: 23:26

صفحه بندی