سریال میبینم و به هیچ چیزی فکر نمیکنم. البته شاید فکر هم بکنم. صدای سریال توی خانه میپیچد و من ارام میشوم. توی یوتوب میچرخم و خودم را لایق دیدن ولاگ ژاپنیهای آرام نمیبینم. حتی لایق دیدن هیچ ویدئوی آرامی نیستم و انگار به طور کلی آرامش به من نیامده. پاپای علی مرد. رفتیم ختم. برگشتیم و من به تراپی رفتم.حالم خوش نیست و حسابی کلافهام. مقالهها را ننوشته و نخواندهام. همین. آبان هم چنین است و چنان است.
