سیصد و چهل و نه - تاریخ: 1404/9/14 ساعت: 21:36
آخ که چقدر گرم است.
سیصد و پنجاه - تاریخ: 1404/9/14 ساعت: 21:36
من به تراپی رفتم. خبر این است که خیلی خیلی سخت‌تر از آن چیزی بود که فکر می‌کردم! خیلی سخت‌تر! جلسه خیلی بیشتر از یک ساعت طول کشید. خیلی اذیت شدم و پوستم درآمد! من اساسا آدم ضعیفی نیستم ولی چون با هیچکسی دربارهٔ دردهایم صحبت نمی‌کنم برایم سنگین بود که غریبه‌ای بدترین و سنگین‌ترین رازم را بداند. مثل ه...
سیصد و پنجاه و یک - تاریخ: 1404/9/14 ساعت: 21:36
در هفته گذشته دقیقا و تحقیقا هیچ کاری نکردم. فقط خوردم و خوابیدم و برای استفعفایم از محیط کاری سمی‌ام جشن گرفتم. همین الان هم نشسته‌ام در خانه و به دسته گلی که دیشب برایم خریده نگاه میکنم. فکر کردم چرا من احساس خوشبختی نمیکنم؟ اصلا احساس خوشبختی چیست و نکند این احساس درواقع اصلا وجود نداشته باشد و س...
سیصد و پنجاه و چهار - تاریخ: 1404/9/14 ساعت: 21:36
با زندگی‌ام چکار کنم؟ سوالی است که مدتی کوتاه با ان زندگی میکنم. ترسناک است در حدی که به کارهای خطرناک فکر میکنم. فکر میکنم اخرین پشه ی بدذات خانه را کشته ام و بعد دیگر نمیدانم که هستم. قاتل یا نجات دهنده.
سیصد و پنجاه و سه - تاریخ: 1404/9/14 ساعت: 21:36
برای اتمام سریال سکس اند د سیتی. سلامتی سامانتا❤️
سیصد و پنجاه و دو - تاریخ: 1404/9/14 ساعت: 21:36
امتحان آخر را که بدهم تمام است. این چایی را که بخورم تمام است. این جند کیلو را که کم بکنم تمام است. این پروژه را تحویل بدهم تمام است. این اپیزود را منتشر کنم تمام است. این ریل را بگذارم اینستاگرام تمام است. این فحش را که بدهم تمام است. این خانه را این ماشین را که ببینم تمام است. این موها را رنگ کنم ...
سیصد و پنجاه و پنج - تاریخ: 1404/9/14 ساعت: 21:36
اولین شب را در بیست و هشت سالگی به عنوان همراه بیمار در بیمارستان می‌خوابم و حسابی ترسیده‌ام. خانم‌های زانو دریده و کلیه پاره و هراسان. حال‌های نامیزان و قلب شکسته من در این اتاق جمع شده‌اند. حالم خپش نیست. تازه بعد از سه هفته از بیماری جسته‌ام و آخر سر بیمارستان آمدم. حالم خیلی بد است آنقدر بد که ح...
سیصد و پنجاه و شش - تاریخ: 1404/9/14 ساعت: 21:36
رفتیم یک تئاتر خیلی بد. بقیه دفاع میکردند ولی من به اندازهٔ کلشان فقط نمایشنامه خوانده‌ام. نمایش دیده‌ام و نقد خوانده‌ام. حالم بهم خورد. خدا را شکر که فقط چهل و پنج دقیقه بود. با بچه‌ها رشت هم رفتیم و پاپا هم مرد.
سیصد و پنجاه و هفت - تاریخ: 1404/9/14 ساعت: 21:36
سریال میبینم و به هیچ چیزی فکر نمیکنم. البته شاید فکر هم بکنم. صدای سریال توی خانه میپیچد و من ارام میشوم. توی یوتوب میچرخم و خودم را لایق دیدن ولاگ ژاپنی‌های آرام نمیبینم. حتی لایق دیدن هیچ ویدئوی آرامی نیستم و انگار به طور کلی آرامش به من نیامده. پاپای علی مرد. رفتیم ختم. برگشتیم و من به تراپی رفت...
سیصد و نوزده - تاریخ: 1403/5/24 ساعت: 12:58
کولر را خاموش کردم چون مرض دارم. بعد دارم خودم را باد میزنم. فکر کردم آن زمان که در شهری جنوبی زندگی میکردیم چقدر گرما زندگیمان را مختل میکرد و نمیگذاشت به هیچ کاری برسیم. همه جا داغ و نه گرم بود. Adblock test (Why?)
سیصد و هجده - تاریخ: 1403/5/12 ساعت: 11:22
اجازه دارم بگویم سگ در روح مرداد؟ پس میگویم سگ تو روح مرداد. یعنی یک جوری از مرداد نفرت دارم و ایضا از تیر و شهریور که حد ندارد. اما این مرداد سگپدر یک جور دیگری نزدم منفور است. یک اتفاق خوب در این ماه لعنتی نیفتاده است. از اتفاق تلخی که نه سال پیش افتاد و دامنم را تا همین امروز گرفته است و تحقیرها ...
سیصد - تاریخ: 1403/1/18 ساعت: 20:00
کاش در سال بعدی پستهای وبلاگ به چهارصد برسد! نوشتن در وبلاگ یعنی من آمقدر حالم خوب است که دلم میخواهد دربارهٔ حالبدیهایم بنویسم. سالی که گذشت یا خیلی مشغول بودم یا خیلی حال خراب که هیچچیزی نمینوشتم. نوشتن برای من یعنی زنده بودن حتی اگر یک جمله باشد. کاش امسال واقعا بزرگ شوم و روی ترسهایم پا بگذارم. ...
دویست و نود و هفت - تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 22:55
داشتم فکر میکردم اگر ما از هم جدا شویم خیلی راحت میتوانیم عکسهای خودمان را برداریم و تقریبا این وسط عکسهای دونفره خیلی کمی از ما هست که حذف شوند یا پاره شوند. اما باز فکر کردم من عکسهای خودم را هم پاک میکنم. شاید آنوقت نخواهم خودم را از چشم او ببینم. ولی فکر نمیکنم جدا شویم! Adblock test (Why?)
دویست و نود و دو - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 20:45
روز معلم بود و توییتهای وایرال شده درباره هدیههایی که بچهها به معلمشان داده بودند را میخواندم. دلم خواست من هم در این باره چیزی بگویم و در بلاگم برایش دراما درست کنم. پنج سالی که در ابتدایی بودم، من نظام قدیم درس خواندهام، سوگولی شدید معلمهایم بودم. اول سال معلمها دلشان میخواست من دانشآموزشان باشم؛ ...
دویست و هشتاد و نه - تاریخ: 1402/1/29 ساعت: 14:13
برای نوشتن حتما باید بهانه داشته باشم متاسفانه. به دنبال بهانه بودم ولی پیدا نکردم. پس درباره بیربطترین چیزها مینویسم! در ایام عید مثل خیلیها من هم دچار رخوت و سستی شدم. مخصوصا که تولدم هم بود. بگذریم. شروع کردم به دیدن یک سریال ترکی. بله. شوربختانه من هم در این دام افتادم! البته سالها پیش با همکلاس...
دویست و نود - تاریخ: 1402/1/29 ساعت: 14:13
فیلم میدیدیم. مثل همیشه. من چند روز قبل دیده بودم و خوشم آمده بود و برایش داستان را تعریف کردم و باز هم با او دیدم. از موسیقی متن خوشش آمد و گفت دلم میخواهد موسیقی متن زندگیام این باشد. برایم جالب بود. من زیاد اهل گوش دادن به موسیقیام ولی هیچوقت نخواستم زندگیام دارای موسیقی باشد. عجیب است. Adblock t...
دویست و هشتاد و چهار - تاریخ: 1401/10/24 ساعت: 15:19
شب یلدا برایم هدیه خریده بود. خوشحال شدم ولی باز هم یلدا را دوست ندارم. چرا؟ چون این احساسات، اینکه از شب یا روز خاصی خوشمان بیاید کاملاً شخصیست و کسی هم نمیتواند کمکمان کند. البته فکر میکنم آدمها در نابود کردن شبها و روزها کاملا می توانند مداخلهگر باشند. شب سرد و خوبی بود. ما از هم دور بودیم. حتی ک...
دویست و هشتاد و پنج - تاریخ: 1401/10/24 ساعت: 15:19
دلم برای بچهها تنگ شده است ولی بچههای محل کار جدید را هم دوست دارم. من سخت جا میافتم. آدمها خیلی دیر من را می شناسند که چه آدم باحال و سرحال و قبراقی هستم. برعکس وضعیت درونیام. گاهی توی گروه با همکاران قدیمی و دوستانم حرف میزنیم. آنها نمیدانند که دعوت به کار جدیدی شدهام. نمیدانم چرا نمیگویم. اصلا جا...
دویست و هشتاد و یک - تاریخ: 1401/6/29 ساعت: 1:36
به پاییز که نزدیک میشویم، سروکلهی من هم در این خرابشده پیدا میشود. افسردگی فصلی میگیرم و میاندازم گردن این و آن. چند روزیست که با آنفولانزا در ستیزم. سه روز به شرکت نرفتم. خوابیدم و هیچ کاری جز فین فین نکردم. غذا هم نخوردم. نه خودم نای آشپزی داشتم نه کسی برایم غذایی پخت. امروز که برگشتم شرکت انگار ه...
دویست و هشتاد - تاریخ: 1401/6/11 ساعت: 10:06
عشق و عشق. آیا عشق نجاتدهنده است؟ آیا به تنهایی کافیست؟ جز این احساس، حس دیگری همین تأثیر را نمیگذارد؟ سوالها توی ذهنم چرخ میخورد و چرخ میخورند. بعضی اوقات جواب بالا میآورم و بعضی اوقات رهایشان میکنم؟ فکرهایم چه هستند؟ سوالهای مادی و درباره زندگی پست دنیا. این را میخواستم؟ خیر. فکر میکردم در ۲۵ سالگ...

برچسب‌های مرتبط

صد و هفتاد شهید غواص | صد و هفتاد غواص | صد و هفتاد وپنج شهید غواص | صد و هفتاد وپنج غواص | صد و هفتاد شهید | صد و هفتاد و پنج شهيد | صد و هفتاد و پنج شهید | صد و هفتاد و پنج | صد و هفتاد و پنج شهيد غواص | صد و هفتاد و پنج غواص دست بسته