سیصد و دو
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 4:42
من مطمئنم یک روزی می آید که دخترمان، همان که پوستش گندمی و موهایی مشکی و فر دارد عکس هایمان را مرور می کند و می گوید چه مادر خوشگلی داشتم. و تصمیم می گیرد مثل من تا آخر عمر موهایش مشکی بماند! من می دانم و یقین دارم دختر یا دخترانی خواهم داشت که از من به خود می بالند. دخترانی که مانند تمام دختران ماد...
سیصد و سه
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 4:42
فکر می کنم این جایی که قرار دارم اصلا موجب کم شدن اعتماد به نفسم نشده! فهمیده ام در اصل دوستی با آدم هایی این اعتماد به نفس را از من گرفته است. دوستی با کسانی که وقتی زینب می گوید میخواهم وکیل شوم می
سیصد و چهار
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 4:42
دروغ چرا؟ گاهی می روم اینستاگرام. گاهی می روم ببینم هم کلاسی هایم که جلوی من فقط در حال توهین و تحقیر یکدیگرند در آن جا چگونه قربان صدقه ی هم می روند و چگونه برای تولد های هم پست و استوری می گذارند. ر
سیصد و پنج
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 4:42
ندیدی جانم از غم نا شکیباست؟
سیصد و شش
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 4:42
برایش خوابم را گفتم ولی مقداری ش را سانسور کردم. توی خواب معلم نبود، مظاهری بود همان که خیلی باهاش حال می کردم وقتی ارث درس می داد. توی خواب هم دوستش داشتم. مهربان بود ولی برگشت و گفت تو گوش نمی دهی،
دویست و نود و سه
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:00
مریض که می شوم حس نزدیکی به خدا را دارم! اصلا هم خنده دار نیست ولی واقعا وقتی مریض می شوم فکر می کنم این درد و رنج کفاره ی کوچکی برای گناهانم است. حتی وقتی دیر مریض می شوم نگران می شوم! که نکند خدا مرا رها کرده و نمی خواهد مجازاتم کند.
دویست و نود و چهار
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:00
جنگیدن برای استقلال وقتی ارزش مند است که مانعی برای آن وجود داشته باشد. استقلال همیشه چیز جذابی نیست و وقتی به مصائب و مشکلات آن توجه می شود گاهی به این نتیجه خواهیم رسید که وابستگی خیلی هم چیز خوبی ست. مثلا وقتی کسی می خواهد به شما پولی کمک کند و شما قبول نمی کنید چون به اراجیفی مثل استقلال مالی مع...
دویست و نود و پنج
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:00
حالی بهتر از تمام کردن یک کتاب نیست. اصلا مهم نیست چه کتابی باشد. فرقی نمی کند و به عقیده ی من تمام کردن یک کتاب فلسفی سخت با یک کتاب شیمی یا تمام کردن یک رمان عاشقانه ی تلخ متفاوت نیستند. چون در همه
دویست و نود و شش
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:00
جایی می خوندم ممکنه یه نفر سراسیمه بیاد پیشمون و بگه دارم می میرم، این مشکلات داره کمرمو می شکنه و غیره و وقتی مسائل و مشکلاتش رو بهمون می گه ما قاه قاه بخندیم و بگیم این که چیزی نیست! در ادامه ی اون
دویست و نود و هفت
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:00
هنوز تا اون سختی بزرگه کلی راه هست. جمله ای که خیلی می گویمش. الان که دو هفته ای ست که کاملا آواره شده ام باز با خودم همین جمله را تکرار می کنم. مثلا دنبال یک مشکل بزرگ تر می گردم یا این که فکر می کنم
دویست و نود و هشت
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:00
دارد باران می بارد. باران در مرداد. جایی که قبل تر چند روز پیش زندگی می کردم اصلا خنک نبود و مثل این جا در میانه ی تابستان هیچ بارانی نمی بارید. خودم را خم کرده بودم و حالتی شبیه به شیرجه داشتم. توی بالکن این حالت را دارم و بوی خاک باران خورده مستم می کرد. تلاش کردم لحظاتی حال خوبی داشته باشم. هوای ...
دویست و نود و نه
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:00
وقتی مامان آن پارچه ی نخی را دوخت،گفتم آن را برای شوهرم می پوشم. توی خانه ی آرزوهایمان ولی هیچ وقت آن را برای تو و توی خانه ی آرزوهایمان نپوشیدم. پیراهن را گذاشتم برای مهمانی. خانه ی آرزو هایمان هم هی
۳۰۰
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:00
فکر نمیکردم سیصدمین پست، در یکی از بدترین شب های عمرم نوشته شود. بعد از یک ماه در به دری، باز هم به در بسته خورده ام. امیدم را از دست داده و خسته و نالان فقط به درگاه خدا چشم دارم. آینده در برابرم چون مه ی غلیظ خودنمایی می کند. گم شده ام. توی تو در توی سرنوشت و آینده ای نامعلوم. این مسئله همه چیزم ر...
۳۰۱
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:00
نمیریم ازین خونه زنده بیرونو
۳۰۲
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:00
ظاهرا همه چیز در نهایت آرامش، نهایت بیخیالی و در نهایت سکون است. زندگی ام را می گویم! توی این روزهای شلوغ و پر سروصدا، دلم نمی خواهد به چیز های غمگین کننده و اضطراب آور فکر کنم. دلم می خواهد دستت را ب
دویست و هشتاد و شش
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:04
شب های امتحان آدم به یک پوچی شیرین می رسد. می فهمد یک ترم سگ دو زدن ها یک ترم اعصاب خوردی ها و یک ترم سر و کله زدن با بعضی ها آخرش می شود هیچ!در عرض یک شب و در صبح بعد از آن طومارش جمع می شود و به زباله دان تاریخ می پیوندد. با این فکر ها بیشتر خودم را عذاب می دهم و بر عمر رفته حسرت می خورم. بیشتر شد...
موقت
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:04
من فکر می کردم که باریدن برف خیلی اتفاق خوشایندی ست! اما خیلی چیز ها را در نظر نگرفته بودم یا لااقل فراموش کرده بودم. برف خیلی جذاب است در صورتی که پرده را کنار بزنیم و بارش برف را ببینیم. پنجره ی اتاق یا خانه مان هم حتما باید رو به خیابان یا کوچه یا در بهترین حالت ممکن رو به پارک محله باشد. برف خیل...
دویست و هشتاد و هفت
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:04
خیلی بچه بودم. خیلی قبل تر ها. یک فیلمی آمد که یادم نیست از کجا تهیه اش کردیم. خاله سی دی اش را خریده بود یا مژده داده بود به مریم؟ نمی دانم! البته مهم هم نیست از کجا آمده بود. مهم این بود که من تا یادم می آید توی درایو مریم ذخیره بود و خودش هرگز آن را ندید ولی من به جای مامان، بابا، خود مریم و هزار...
دویست و شصت و دو
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 15:21
همه ی ما صحنه های زشت و زننده ای را حداقل یک بار در عمر مان دیده ایم! و همه مان دل مان یک جوری شده و حالمان قطعا بد شده است! می خواهم در مورد صحنه ای که دیروز دیدم و نتیجه ای که امروز بعد از فکر کردن به آن گرفتم بگویم! دختر و پسری لبخند های گشادی روی صورت شان بود و پسر حدودا سه قدم از دختر جلو تر بو...
دویست و شصت و سه
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 15:21
به جرئت می توانم بگویم از آمدن مهر، ناراحتم! همیشه از این که از شر هوای گرم تابستان خلاص می شوم خوش حال بودم و مقداری هم دلم برای هم کلاسی هایم تنگ می شد ولی امسال تابستان ابدا این گونه نبود! سرم بسیار شلوغ بود! و تا توانستم خودم را سرگرم کردم! کلاس های رنگارنگ و آشنا شدن با آدم های جدید بخشی از تاب...