خرید بک لینک

خیلی بچه بودم. خیلی قبل تر ها. یک فیلمی آمد که یادم نیست از کجا تهیه اش کردیم. خاله سی دی اش را خریده بود یا مژده داده بود به مریم؟ نمی دانم! البته مهم هم نیست از کجا آمده بود. مهم این بود که من تا یادم می آید توی درایو مریم ذخیره بود و خودش هرگز آن را ندید ولی من به جای مامان، بابا، خود مریم و هزار نفر دیگر آن فیلم را دیدم در پایان همه که از دست من و فیلم دیدنم خسته شده بودند، طی یک عمل انتحاری فیلم را حذف کردند. همه ی این ها مهم نیست. بله. ماجرای فیلم آن بود که یک دختری چند سال پیش تصادف می کند و حافظه ی بلند مدتش را از دست می دهد! حافظه اش تنها وقتی یاری می دهد که او نخوابیده باشد. به عبارتی او هر روز فکر می کند امروز که از خواب بیدار شده است، مثلا سی ام خرداد است و دیروزش را به خاطر ندارد! اسم بیخودی هم داشت! "چپ دست"! داستان فیلم هم مهم نیست فقط همین مسئله ی حافظه ی این دختر مهم است! من الان در نقطه ای قرار دارم که آرزو می کردم که ای کاش به جای آن دختر توی فیلم می بود م!! دلم می خواست امشب که می خوابیدم و فردا از خواب بیدار شدم هیچ چیز یادم نباشد. تو را و این جا را. این خانه را و تمام روز هایی که درش بودم! دلم می خواهد توی ذهنم خالی باشد. هیچ دوستی نداشته باشم(گرچه الان هم ندارم) و هر روز برایم یک روز شاد باشد. به گذشته فکر نکنم! گذشته یادم نیاید. همه را فراموش کرده باشم.

http://s3.picofile.com/file/8229594584/13T41L2FX30_11457.jpg

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:04

صفحه بندی