من به تراپی رفتم. خبر این است که خیلی خیلی سختتر از آن چیزی بود که فکر میکردم! خیلی سختتر! جلسه خیلی بیشتر از یک ساعت طول کشید. خیلی اذیت شدم و پوستم درآمد! من اساسا آدم ضعیفی نیستم ولی چون با هیچکسی دربارهٔ دردهایم صحبت نمیکنم برایم سنگین بود که غریبهای بدترین و سنگینترین رازم را بداند. مثل همهٔ روانشناسها از من خواست که روی مسئلهام تمرکز کنم. گفتم چه تمرین سادهای! حتی او را خنداندم! آه ای حال نامعلوم!
