اولین شب را در بیست و هشت سالگی به عنوان همراه بیمار در بیمارستان میخوابم و حسابی ترسیدهام. خانمهای زانو دریده و کلیه پاره و هراسان. حالهای نامیزان و قلب شکسته من در این اتاق جمع شدهاند. حالم خپش نیست. تازه بعد از سه هفته از بیماری جستهام و آخر سر بیمارستان آمدم. حالم خیلی بد است آنقدر بد که حتی نمیتوانم بگویم چرا.
