دویست و شصت و پنج - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 15:21
حیف و صد حیف که به نفس الاماره ام قول داده ام که سکوت اختیار کنم! وگرنه همین الان پنجره یاتاق را باز می کردم و تا نفس داشتم فقط جیغ می کشیدم! از خوشی و از سرمستی! همه می گفتند دوستان که بچه دار شوند آدم یک حس ناب دارد! و من الان این حس ناب را تجربه کرده ام! خیلی وقت پیش توی همین وبلاگ که بلاگفا زد و...
دويست و شصت و شش - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 15:21
می خواستیم شام بخوریم یا چای را نمی دانم و یادم نیست! فقط گفت ده سال دیگه کجایی؟ من هیچ چیز نگفتم فقط یادم آمد سال سوم دبیرستان با دوستان نشسته بودیم رو موکت ها و از آرزوی های دور و نزذیک مان حرف می زدیم! پنج تایمان کله هایی پر از باد داشتیم. آخ یادش گرامی بادا! آمنه که محبوب همه بود آرزوهای قشنگی د...
دویست و شصت - تاریخ: 1396/6/5 ساعت: 1:02
از یک جایی به بعد، آدم از خواب خرگوشی بیدار می شود! بعد می بیند این همه دنیایی که برای خودش ساخته و آن قصر آمال و آروزهایی که آجر به آجرش را خودش بنا کرده،همه و همه خواب و خیال بوده است! انگار یک سطل پر از آب یخ ریخته باشند روی سرت!یا مثلا یک آجر محکم به سرت بخورد!یا مثلا دستت را گاز بگیرند!حس مضخرف...
دویست و شصت و یک - تاریخ: 1396/6/5 ساعت: 1:02
من! دلی دوسِت دارم به خدا! +کلیک
دویست و پنجاه و یک - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:46
من اصلا عاشقانه نوشتن،قربان صدقه رفتن های اغراق آمیز و حرف های قلمبه سلمبه زدن من باب عشق را نمی دانم،و نمی توانم بنویسم!ولی فکر می کنم معنای عشق را تا حدی درک کرده ام!می خواستم بگویم هی!تو که با دست های خالی و پاک آمدی و یک جوری دل مرا بردی که خودم هم نفهمیدم!همین طور ساده بمان!به خدا که عشق اصلا چ...
دویست و پنجاه و سه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:46
شب،روز،شب،روز!همه ی روزها تند و تند و پشت سر هم می آیند و می روند!من هنوز به یک ثبات درست و حسابی نرسیده ام!آن هم در این سن!فکر می کنم آدم در این سن باید به یک جور شناخت عقلانی از خودش رسیده باشد!که مثلا وقتی از او بپرسند نظرن درمورد فلان چیز،چیست سریع و بدون معطلی جواب بدهد!اصلا هم فرقی ندارد جوابش...
دویست و پنجاه و چهار - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:46
هرگز دلم برای فروشندگان مترو نمی سوزد!چون فکر می کنم درآمد خوبی دارند!و در عوض از ما مردمانی که توی قطار نشسته ایم و شاید میخواهیم چرت بزنیم،یا با تلفن صحبت کنیم،یا کتاب بخوانیم،یا برای کسی چیزی بفرستیم{ایمیل یا پی ام}برای منافع خودشان سلب آرامش و تمرکز میکنند!یا وقتی که جا برای مسافران نیست،خودشان ...
دویست و پنجاه و پنج - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:46
من فکر می کنم آدم ها زاییده شده اند که همیشه در حال رفتن باشند!رفتن از یک سن ب سن دیگر!از شهری به شهر دیگر،تغییر کشور!و از این سرویس دهنده ی وبلاگ به آن سرویس دهنده!همان طور که از لاین و وایبر و واتس اپ به تلگرام رفتند و از فیس بوک به اینستاگرام و از بلاگفا به بیان!من باز فکر میکنم عمر بعضی چیز ها ک...
دویست و پنجاه و شش - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:46
من کتاب خوان خوبی نیستم!ولی می خواهم در مورد آخرین کتاب که خوانده ام چند خطی بنویسم!"مردی در تبعید ابدی"نوشته ی "نادر ابراهیمی"نازنین!داستان درمورد صدرالمتالهین ملا صدرا محمد صدر قوامی شیرازی ست!نویسنده ی کتاب اسفار اربعه!اگر رشته تان انسانی بوده باشد مختصر آشنایی ای با وی دارید و یا اگر فلسفه خواند...
دویست و پنجاه و هفت - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:46
این چند روز بعد از کنکور فکرم خیلی مشغول بود!در تمام شبکه هایی که عضو هستم و نیستم یکی از مصیبت های کنکوری ها این است که حالا چه کنیم!عره و عوره و شمسی کوره و هر ننه قمری که ما را در شش ماهگی دیده است یا دختر زندایی عمه ی خاله ی مادربزرگ پسردایی عموی بقالی سرکوچه هم طالب دانستن رتبه کنکورمان هستند!و...
دویست و پنجاه و هشت - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:46
به رقیه فکر میکنم!به کسی که با فاطمه مینشستیم و حسابی سر به سرش می گذاشتیم!توی وبلاگش که عکس چندتا دختر و پسر بود،کامنت بااسم پسر میگذاشتیم!و او هم به ما پا میداد!!!ما را داداش خطاب می کرد و درد و دل می کرد!از سختی ها و دوری ها می گفت و بسیار هم مهربان بود!خواهر بعضی پسرهای دیگر هم بود!پسرهایی که می...
دویست و پنجاه و نه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:46
حنانه از رفتار بقیه آزرده خاطر است!به من که قربانی این آزارها هستم می گوید چرا؟اصلا مگر ما باهم دشمنیم؟چرا بعضی ها این رفتار های زشت را دارند؟و از این دست سوال های که من هرروز با آن ها سروکار دارم و هرروز از خودم می پرسم شان!او هم مثل من شاید روحیه ی حساسی داشته باشد!یا حتی نه!من فکر می کنم هر کسی،ب...
دویست و چهل و دو - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 17:12
آغوشِ آرومِ تو اقیانوسِ من بود
دویست و چهل و سه - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 17:12
مامان هرروز زنگ میزند و بعد از تعارف های متعارف و خوبی و خوبیم و پدرت خوب است می پرسد چه خبر؟و من به این فکر می کنم که درست پنج روز است از خانه بیرون نرفته ام و اصلا نمیدانم هوای ساعت هشت صبح یا دوازده ظهر چه تغییری کرده فقط عصر ها که او می آید خانه میگوید امروز خیلی گرم بود و تنها اطلاعم از هوا این
دویست و چهل و چهار - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 17:12
شب های امتحان را دوست دارم!آن استرس کشنده که منجر به حالت تهوع می شود!یا آن لرزش خفیف دست و پا!حتی ترس از خواب ماندنِ صبح را نمی دانم بگذارم کجای دلم!راستش وقتی امتحانات تمام می شوند دلِ من هم پر می شود از غم!دیگر آن اضطراب های کشنده نیستند که خودم را با آن ها بدحال کنم!یا نیازمند جزوه ی کسی نیستم ک...
دویست و چهل و پنج - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 17:12
سریال شهرزاد با تمام بدی ها و توی ذوق خوردن هایش یک خوبی بزرگ دارد! خیلی مستقیم و دوستانه میگوید خواهر من برادر من بیایید و به این ضرب المثل قدیمی کبوتر با کبوتر باز با باز پای بند باشیم! وقتی دکتر هستیم زن سیکلمه نشویم یا وقتی ادبیات خوانده ایم و دل مان پر از عشق است آن را به یک آدم ناجور ولو مهربا
دویست و چهل و هفت - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 17:12
گاهی دست هایم را می زنم زیر چانه ام و گوله گوله اشک میریزم از دست بعضی ها! از دست دخالت های بی جای شان !ز نظر های بیخود دادن در مورد زندگی ام و رفتار هایم و وسایلم و سبک حرف زدنم و غیره و ذلک! در حالی که در هنگام ناراحتی یا نیاز مالی خودشان هیچ کاری برای مان نکرده اند! انقدر الکی دلسوزی نکنید انقدر ...
دویست و سی و هفت - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 19:01
گاهی به همه چیز شک می کنم!به وجود!به عدم!به خودم و به او!وقتی دست هایش را لمس می کنم،به خودم می گویم آیا واقعیت دارد؟آیا او یک جسم است؟آیا فردا که بیدار می شوم باز هم هست؟تمام نمی شود؟نمی دانم!من به این جا مشکوکم!به همه!به عدم!به وجود!به نگاه!به آدم ها و نگاه کردن هایشان!به چشم هایشان!به راست به درو...
دویست و سی و هشت - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 19:01
من خواب این روزا رو دیده بودم...
دویست و سی و نه - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 19:01
برعکس خیلی از دختر ها،من عاشق لباس فرم مدرسه بودم!آن مانتوهای گل و گشاد و شلوار های پاچه بزرگ!که هیچ وقت نه لوله تفنگی شان کردم،نه دست کاری شان!برعکس خیلی ها من عاشق پوشیدن مقنعه پفی بودم!که بلند بود و باید تا پایین سینه و کمر می رسید!و باید موهایمان را می پوشاندیم و دست زدن به ابروها غدقن بود!و چه

برچسب‌های مرتبط

صد و هفتاد شهید غواص | صد و هفتاد غواص | صد و هفتاد وپنج شهید غواص | صد و هفتاد وپنج غواص | صد و هفتاد شهید | صد و هفتاد و پنج شهيد | صد و هفتاد و پنج شهید | صد و هفتاد و پنج | صد و هفتاد و پنج شهيد غواص | صد و هفتاد و پنج غواص دست بسته