دویست و چهل - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 19:01
من توی زندگی شکست های آن چنانی ای نداشته ام(بحمدالله)که الان بعدِ کلی زندگی کردن برگردم و هی اشک بریزم،هی غصه بخورم!ولی شاید برگردم به آن روزها،خیلی کارها را نکنم!انتخاب دانشگاه را بهتر و با تامل بیشتری انجام دهم یا در باب پیدا کردن دوست!سنجیده تر عمل کنم! *فضای وب،کاملا شخصی ست!و شما دوست به ظاهر غ...
دویست و چهل و یک - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 19:01
مثل «قلی» نباشیم #سوری_لند
دویست و بیست و هشت - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:26
بنظر من،خود را جای کسانِ دیگر قرار دادن،بسیار وحشتناک است!اما همیشه درگیر این مسئله می شوم بدون آن که بخواهم!مثلا خود را جای زنانِ تنهای داستان ها و فیلم ها قرار می دهم!تاکید می کنم زنان تنها!نه زنان دیگر!زنانی که درست است دور و برشان به غایت بر تردد و سرشان بی نهایت شلوغ است اما از درون همیشه یک نف
دویست و بیست و نه - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:26
می گوید نمی خواهی شروع کنی به نوشتن؟میگویم نه!چقدر همه بنویسند و هیچ کس نخواند!چقدر همه بگویند و هیچ کس گوش نده!؟دلم می خواهد بگویم و بنویسم و کسی مرا ببیند!دم می خواهد یک نفر را مثل فکر های خودم بسازم!یک نفر بهتر با انگیزه تر!با چشمان پرفروغ تر!اما انگار نمی شود!خیلی وقت از قلمم به املا نویسی عادت
دویست و سی - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:26
انگار بعد از بیست سالگی یک دور پوست انداخته ام!انگار بزرگ شده ام و خانم!به اندازه ی بیست سالگی ام حرف ها را بیشتر توی دهانم مزه میکنم و خیلی وقت ها هم اصلا حرف نمیزنم!دلم می خواهد بیشتر توی خانه بمانم و فکر کنم!انگار سین ف،دیگر آن سین ف ی یک سال یا دوسال پیش نیست!انگار دارد کم کم پیله اش را باز می ک...
دویست و سی و یک - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:26
با آدم های خاکستری چه باید کرد؟آن ها را کشت؟از پلک آویزان کرد؟موهایشان را دانه دانه کند؟فحش بد داد؟کم محلی؟سروصدا؟دعوا؟حرص و جوش؟فکر نمی کنم هیچ کدامشان کارگر باشد برای آدمی که به ارزش های خودش هم بی اعتناست! به نظر من یک رای دهنده ی خوب آن است که هر جا نامزد مجبوبش میتینگی جشنی سخنرانی چیزی داشت با...
دویست و سی و دو - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:26
مثل سین ف مغرور نباشید!
دویست و سی و سه - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:26
همیشه از آدم هایی که جواب کامنت های برخی را به صورت پست،در می آورند بیزار بوده ام!اصلا چه کاری ست!آقا یا خانم ایکس آمده،یک حرفی زده و رفته!اصلا به لوزالمعده تان!به جهنم!بروید حال کنید که بعضی ها فکر و اعصابشان را درگیر شما می کنند ولی اسراف نکمید جانان دلم! آقای سعید،که آدرس نمی گذاری!آدرس بگذار برا...
دویست و سی و چهار - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:26
یاد بگیریم توی زندگی هم دیگر سرک نکشیم!الکی هی نپرسیم که برنامه ات برای افق ۱۴۰۴چیست؟!هی نگوییم بعد از کارشناسی،ارشد یا دکنری،چه خواهی کرد؟!نپرسیم اصلا بچه میخواهی یا نه!!بخدا این ها همه مثل مسواکند!جواب این سوالات را می گویم!شخصی اند!سکرت اند!ان قدر نپرسید!درک کنید صورت سرخ شده از خجالت طرف مقابلتا...
دویست و سی و پنج - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:26
میشود لااقل این روز ها با ادکلن هایتان دوش نگیرید؟میدانید که یکی از مبطلات روزه استشمام بوی غلیظ است؟اگر نمیدانید بدانید!!
دویست و سی و شش - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:26
یک گروه مسخره زده است،تنبل های کلاس بجز فلانی مثلا!بعد می گوید بیایید معذرت خواهی کنیم!هرچهارتایمان از هم!!ولی من هیچ چیز نگفتم!ببخشید که تو بی احترامی می کنی؟ببخشید که به خاطر نمره ی تربیت بدنی به م خندیدی؟ببخشید که می گویی بعضی ها زور نمره می زنند؟واقعا ببخشید که همه را تحقیر می کنی؟ببخشید ببخشید!
صد و هفتاد وهشت - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 15:27
حال من و این روزهای اینجا،مثل هم است!خسته و قاطی و خط خطی!!گاهی آفتابی،گاهی ابری گاهی بارانی!حس می کنم این روزهای بد او را هم اذیت می کند!او هم انگار مثل من حوصله ندارد انگار او هم مثل من ناراحت است!انگار ناراحتی من مثل یک بیماری مسری ست!این روزها دلم می خواهد یک دستی بیاید روی شانه ام و بگوید غم نخ...
صد و هفتاد و نه - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 15:26
چرا من،اینقدر دوست نداشتنی م؟
صد و هفتاد و هفت - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 14:09
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است +اکسیرِ من
صد و هفتاد و دو - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 2:32
یک جایی بود که من قدیم تر ها زیاد می رفتم!یک وبلاگ با قالب قهوه بود یا خردلی یادم نیست!الان که خوب فکر می کنم حتی نشانی و یا حتی اسمش را هم به خاطر نمی آورم!ولی خوب یادم است که با شعر های مشیری اش و با ترانه هایِ شاعرانِ گمنام و نامی،روحم را به پرواز در می آورد!یادم می آید قبل از آن طوفان در دوستان ...
صد و هفتاد و سه - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 2:32
یکی از چیزهایی که دوست دارم بوی تاید و مایع ظرف شویی و لباس شویی ست!عاشق این هستم که روسری یا مانتو هایم این بو را بدهند چادر که دیگر جای خود دارد!وقتی کسی توی اتوبوس یا تاکسی یا مترو بغل دستم ایستاده و این بو را می دهد دوست دارم بپرم بغلش و فقط بویش را ببلعم...طبق مطالعاتم در علم روانشناسی،احتمالا ...
صد و هفتاد و چهار - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 2:32
به یاد دوستت دارم هایِ یواشکیِ تویِ خوابگاهu200d...
صد و هفتاد و یک - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 20:28
علی،آمد!و انگار که هزار سال بود ما را ندیده است و ما هم او را ندیده ایم!حالش خوب نیست،کمی سرما خورده و این روز گار بلایی به سرش آورده که هر روز آرزو می کند که کاش همین جا پیشمان بود و مشهد نمی رفت!مامان و بابا و خاله و آبجی می گویند خوب شد رفت تا قدر عافیت را بداند!تا بفهمد این جا بهار است و حسرتش ب...
صد و هفتاد - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 9:13
خانومِ نون،زن قد بلندی بود. آن موقع ها که مدرسه نمی رفتم و موهایم فرفری بود،مامان و بابا یک اتاق از خانه مان را به او کرایه دادندتا به زن های بی سوادِ محله چیز یاد بدهد!بعد ها شد دفتر دار یا همان معاون نمی دانم چی چیِ دوران اول دبیرستانم!یعنی زمانی که موهایم دیگر فرفری نبود!یک زن قد بلند و مهربان!با...
صد و شصت و هشت - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 1:59
دارم به فاطمه ، دوست دوران اول دبیرستانم فکر می کنم.او آن زمان ها که پانزده سال داشتیم در خانواده ای شاد زندگی می کرد!و یک برادر داشت!مادرش از مادرهای همه ی ما جوان تر بود و پدرش هم از پدرهایمان!آنها یعنی پدر و ماپرش آنقدر به هم علاقه داشتند که پدرش مثل این جوان های امروزی جاکلید دو تیکه به مادرش هد...

برچسب‌های مرتبط

صد و هفتاد شهید غواص | صد و هفتاد غواص | صد و هفتاد وپنج شهید غواص | صد و هفتاد وپنج غواص | صد و هفتاد شهید | صد و هفتاد و پنج شهيد | صد و هفتاد و پنج شهید | صد و هفتاد و پنج | صد و هفتاد و پنج شهيد غواص | صد و هفتاد و پنج غواص دست بسته