خرید بک لینک

دارم به فاطمه ، دوست دوران اول دبیرستانم فکر می کنم.او آن زمان ها که پانزده سال داشتیم در خانواده ای شاد زندگی می کرد!و یک برادر داشت!مادرش از مادرهای همه ی ما جوان تر بود و پدرش هم از پدرهایمان!آنها یعنی پدر و ماپرش آنقدر به هم علاقه داشتند که پدرش مثل این جوان های امروزی جاکلید دو تیکه به مادرش هدیه می داد!و مادرش با علاقه ی وافری در مورد شوهرش حرف می زد!بعد ها از هم جدا شدیم!فاطمه و خودم را می گویم!و سال بعد مادرش را دیدم که یک کوچولو در بغل داشت و فهمیدم خانواده ی خوش بخت چهارنفره شان یک عضو جدید دارد!

دو سه سال بعد وقتی کنکور دادیم من در یک رشته و او در تجربی،عموهایش گفته بودند که یا پزشکی یا هیچ!و او هیچ را انتخاب کرد و پشت کنکور ماند در حالی که ما به دانشگاه رفتیم!

از او مدتی بود که خبر نداشتم تا دیشب...که مامان گفت که خاله گفته است یک روز که فاطمه داشته برای کنکور درس می خوانده و برادرش احیانا پای تلویزیون بوده و برادر دیگرش هم شاید بهانه ی سیب زمینی را از مادرش که پای گاز داشته ناهار درست میکرده میگرفته،پدرش از در می آید و زن دومش را معرفی می کند...

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 1:59

صفحه بندی