آخ که چقدر گرم است.
آخ که چقدر گرم است.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
من به تراپی رفتم. خبر این است که خیلی خیلی سختتر از آن چیزی بود که فکر میکردم! خیلی سختتر! جلسه خیلی بیشتر از یک ساعت طول کشید. خیلی اذیت شدم و پوستم درآمد! من اساسا آدم ضعیفی نیستم ولی چون با هیچکسی دربارهٔ دردهایم صحبت نمیکنم برایم سنگین بود که غریبهای بدترین و سنگینترین رازم را بداند. مثل همهٔ روانشناسها از من خواست که روی مسئلهام تمرکز کنم. گفتم چه تمرین سادهای! حتی او را خنداندم! آه ای حال نامعلوم!
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
با زندگیام چکار کنم؟ سوالی است که مدتی کوتاه با ان زندگی میکنم. ترسناک است در حدی که به کارهای خطرناک فکر میکنم. فکر میکنم اخرین پشه ی بدذات خانه را کشته ام و بعد دیگر نمیدانم که هستم. قاتل یا نجات دهنده.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
برای اتمام سریال سکس اند د سیتی. سلامتی سامانتا❤️
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
اولین شب را در بیست و هشت سالگی به عنوان همراه بیمار در بیمارستان میخوابم و حسابی ترسیدهام. خانمهای زانو دریده و کلیه پاره و هراسان. حالهای نامیزان و قلب شکسته من در این اتاق جمع شدهاند. حالم خپش نیست. تازه بعد از سه هفته از بیماری جستهام و آخر سر بیمارستان آمدم. حالم خیلی بد است آنقدر بد که حتی نمیتوانم بگویم چرا.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
رفتیم یک تئاتر خیلی بد. بقیه دفاع میکردند ولی من به اندازهٔ کلشان فقط نمایشنامه خواندهام. نمایش دیدهام و نقد خواندهام. حالم بهم خورد. خدا را شکر که فقط چهل و پنج دقیقه بود. با بچهها رشت هم رفتیم و پاپا هم مرد.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
سریال میبینم و به هیچ چیزی فکر نمیکنم. البته شاید فکر هم بکنم. صدای سریال توی خانه میپیچد و من ارام میشوم. توی یوتوب میچرخم و خودم را لایق دیدن ولاگ ژاپنیهای آرام نمیبینم. حتی لایق دیدن هیچ ویدئوی آرامی نیستم و انگار به طور کلی آرامش به من نیامده. پاپای علی مرد. رفتیم ختم. برگشتیم و من به تراپی رفتم.حالم خوش نیست و حسابی کلافهام. مقالهها را ننوشته و نخواندهام. همین. آبان هم چنین است و چنان است.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
کاش در سال بعدی پستهای وبلاگ به چهارصد برسد! نوشتن در وبلاگ یعنی من آمقدر حالم خوب است که دلم میخواهد دربارهٔ حالبدیهایم بنویسم. سالی که گذشت یا خیلی مشغول بودم یا خیلی حال خراب که هیچچیزی نمینوشتم. نوشتن برای من یعنی زنده بودن حتی اگر یک جمله باشد. کاش امسال واقعا بزرگ شوم و روی ترسهایم پا بگذارم. کاش بهتر ببینم و خوشحالتر زندگی کنم. همینطور تو که میخوانی:قلب بسیار.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
داشتم فکر میکردم اگر ما از هم جدا شویم خیلی راحت میتوانیم عکسهای خودمان را برداریم و تقریبا این وسط عکسهای دونفره خیلی کمی از ما هست که حذف شوند یا پاره شوند. اما باز فکر کردم من عکسهای خودم را هم پاک میکنم. شاید آنوقت نخواهم خودم را از چشم او ببینم. ولی فکر نمیکنم جدا شویم!
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی