خرید بک لینک

آخ که چقدر گرم است.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 21:36

من به تراپی رفتم. خبر این است که خیلی خیلی سخت‌تر از آن چیزی بود که فکر می‌کردم! خیلی سخت‌تر! جلسه خیلی بیشتر از یک ساعت طول کشید. خیلی اذیت شدم و پوستم درآمد! من اساسا آدم ضعیفی نیستم ولی چون با هیچکسی دربارهٔ دردهایم صحبت نمی‌کنم برایم سنگین بود که غریبه‌ای بدترین و سنگین‌ترین رازم را بداند. مثل همهٔ روانشناسها از من خواست که روی مسئله‌ام تمرکز کنم. گفتم چه تمرین ساده‌ای! حتی او را خنداندم! آه ای حال نامعلوم!

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 21:36

در هفته گذشته دقیقا و تحقیقا هیچ کاری نکردم. فقط خوردم و خوابیدم و برای استفعفایم از محیط کاری سمی‌ام جشن گرفتم. همین الان هم نشسته‌ام در خانه و به دسته گلی که دیشب برایم خریده نگاه میکنم. فکر کردم چرا من احساس خوشبختی نمیکنم؟ اصلا احساس خوشبختی چیست و نکند این احساس درواقع اصلا وجود نداشته باشد و ساخته و پرداخته رسانه ها باشد برای اینکه ما بیشتر خرج کنیم تا احساسی که اصلا وجود ندارد را بخریم! میخواهم به خودم بقبولانم که زن خوشبختی هستم ولی خب این احساس کجاست؟ چرا من حسش نمیکنم. اگر نیست یا اصادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 21:36

با زندگی‌ام چکار کنم؟ سوالی است که مدتی کوتاه با ان زندگی میکنم. ترسناک است در حدی که به کارهای خطرناک فکر میکنم. فکر میکنم اخرین پشه ی بدذات خانه را کشته ام و بعد دیگر نمیدانم که هستم. قاتل یا نجات دهنده.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 21:36

برای اتمام سریال سکس اند د سیتی. سلامتی سامانتا❤️

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 21:36

امتحان آخر را که بدهم تمام است. این چایی را که بخورم تمام است. این جند کیلو را که کم بکنم تمام است. این پروژه را تحویل بدهم تمام است. این اپیزود را منتشر کنم تمام است. این ریل را بگذارم اینستاگرام تمام است. این فحش را که بدهم تمام است. این خانه را این ماشین را که ببینم تمام است. این موها را رنگ کنم تمام است. این دور ماشین لباسشویی تمام است. این این این. زندگی‌ام شده اینها و حالم یکسره خراب است. با دوستان کهنه و نو بیرون می‌روم و قاه قاه می‌خندم و پیش تراپیستم می‌خندم و پیش همه می‌خندم و دلم خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 21:36

اولین شب را در بیست و هشت سالگی به عنوان همراه بیمار در بیمارستان می‌خوابم و حسابی ترسیده‌ام. خانم‌های زانو دریده و کلیه پاره و هراسان. حال‌های نامیزان و قلب شکسته من در این اتاق جمع شده‌اند. حالم خپش نیست. تازه بعد از سه هفته از بیماری جسته‌ام و آخر سر بیمارستان آمدم. حالم خیلی بد است آنقدر بد که حتی نمی‌توانم بگویم چرا.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 21:36

رفتیم یک تئاتر خیلی بد. بقیه دفاع میکردند ولی من به اندازهٔ کلشان فقط نمایشنامه خوانده‌ام. نمایش دیده‌ام و نقد خوانده‌ام. حالم بهم خورد. خدا را شکر که فقط چهل و پنج دقیقه بود. با بچه‌ها رشت هم رفتیم و پاپا هم مرد.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 21:36

سریال میبینم و به هیچ چیزی فکر نمیکنم. البته شاید فکر هم بکنم. صدای سریال توی خانه میپیچد و من ارام میشوم. توی یوتوب میچرخم و خودم را لایق دیدن ولاگ ژاپنی‌های آرام نمیبینم. حتی لایق دیدن هیچ ویدئوی آرامی نیستم و انگار به طور کلی آرامش به من نیامده. پاپای علی مرد. رفتیم ختم. برگشتیم و من به تراپی رفتم.حالم خوش نیست و حسابی کلافه‌ام. مقاله‌ها را ننوشته و نخوانده‌ام. همین. آبان هم چنین است و چنان است.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 21:36

کولر را خاموش کردم چون مرض دارم. بعد دارم خودم را باد میزنم. فکر کردم آن زمان که در شهری جنوبی زندگی میکردیم چقدر گرما زندگیمان را مختل میکرد و نمیگذاشت به هیچ کاری برسیم. همه جا داغ و نه گرم بود.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 12:58

اجازه دارم بگویم سگ در روح مرداد؟ پس میگویم سگ تو روح مرداد. یعنی یک جوری از مرداد نفرت دارم و ایضا از تیر و شهریور که حد ندارد. اما این مرداد سگپدر یک جور دیگری نزدم منفور است. یک اتفاق خوب در این ماه لعنتی نیفتاده است. از اتفاق تلخی که نه سال پیش افتاد و دامنم را تا همین امروز گرفته است و تحقیرها که بخاطرش که شدم بگیر تا تخلیهٔ خانه و بیخانمانی دو سال بعدش و باز دنبال خانه در دوسال بعدش و سربازی و کوفت و درد و زهرمار آخ که تف به این ماه. بنده اساسا و حداقل در این بلاگ باادب بودهام. راستش را بگویم همیشه باادبم ولی با مرداد حرامی هرگز! اصلا فکر میکنم در همین مرداد میمیرم که بازماندگان به قبرم لعنت بفرستند که مرحوم چه وقت مردن بود در این خرماپزان و خرتبکنان؟ آخ که چقدر از تو بدم میآید مرداد تف به قبر خودت وقتی که مردی! روز قیامت روی همان پل هلت میدهم بفتی توی آتش و باسنت حسابی بسوزد. امیدوارم سوختنت را در آتش جهنم ببینم مرداد لعنتی.پ.ن: درپستهایبعدیباادبترمیشومبهخدا. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: جمعه 12 مرداد 1403 ساعت: 11:22

کاش در سال بعدی پستهای وبلاگ به چهارصد برسد! نوشتن در وبلاگ یعنی من آمقدر حالم خوب است که دلم میخواهد دربارهٔ حالبدیهایم بنویسم. سالی که گذشت یا خیلی مشغول بودم یا خیلی حال خراب که هیچچیزی نمینوشتم. نوشتن برای من یعنی زنده بودن حتی اگر یک جمله باشد. کاش امسال واقعا بزرگ شوم و روی ترسهایم پا بگذارم. کاش بهتر ببینم و خوشحالتر زندگی کنم. همینطور تو که میخوانی:قلب بسیار.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: شنبه 18 فروردين 1403 ساعت: 20:00

داشتم فکر میکردم اگر ما از هم جدا شویم خیلی راحت میتوانیم عکسهای خودمان را برداریم و تقریبا این وسط عکسهای دونفره خیلی کمی از ما هست که حذف شوند یا پاره شوند. اما باز فکر کردم من عکسهای خودم را هم پاک میکنم. شاید آنوقت نخواهم خودم را از چشم او ببینم. ولی فکر نمیکنم جدا شویم!

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1402 ساعت: 22:55

روز معلم بود و توییتهای وایرال شده درباره هدیههایی که بچهها به معلمشان داده بودند را میخواندم. دلم خواست من هم در این باره چیزی بگویم و در بلاگم برایش دراما درست کنم. پنج سالی که در ابتدایی بودم، من نظام قدیم درس خواندهام، سوگولی شدید معلمهایم بودم. اول سال معلمها دلشان میخواست من دانشآموزشان باشم؛ چونکه متاسفانه بسیار بسیار باادب، درسخوان و منظم بودم. کلاس چهارم معلمی داشتم که به داشتنم افتخار میکرد. آزمونهای مختلف را برنده میشدم و حتی ورزشم هم خوب بود آن سال. ولی من از او متنفر بودم. زن خوبی نبود. همان سال وبا آمد و ما مثل دوران کرونا مجبور بودیم دستهایمان را زیاد بشوییم. او برای کسانی که املا نوزده میگرفتند آرزوی دریافت وبا میکرد؛ البته من هرگز نوزده نمیگرفتم. از پسربچهاش تعریف میکرد که همسن برادرم بود و من بیشتر از او بدم میآمد. مادرم که برای جلسه اولیا حاضر میشد حسابی از من تعریف میکرد و حالم را به هم میزد.روز معلم با مادرم رفتیم تا برایش چیزی بخریم. یک کرهخوری بسیار کوچک انتخاب کردم. پنج هزار تومان قیمتش بود. خیلی ارزان بود و مزخرف. مادرم مخالفت کرد و خواست چیز بهتری بخرد. من گفتم نه همین را برایش میبرم. و همان را خریدیم. کادوش کردم و روز معلم رفتم مدرسه. معلم تا آمد سر کلاس از تعداد هدایا خوشش آمد. بچهها اصرار کردند همان زنگ اول کادوها را باز کند. نگاهی به کادوها انداخت و به من گفت کادوی تو کدام است؟ من اشاره کردم به جعبه کوچک روبهرویش.روی کاغذ را پاره کرد و بچهها گفتند کرهخوری! به وضوح میتوانستم ناراحتی را در چهرهاش ببینم. حتی تشکر هم نکرد. البته از معلمهای دبستان انتظاری نیست. فکر کنم از کس که برایش کادوی خوب آورده بود هم تشکر نکرد. ولیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 20:45

برای نوشتن حتما باید بهانه داشته باشم متاسفانه. به دنبال بهانه بودم ولی پیدا نکردم. پس درباره بیربطترین چیزها مینویسم! در ایام عید مثل خیلیها من هم دچار رخوت و سستی شدم. مخصوصا که تولدم هم بود. بگذریم. شروع کردم به دیدن یک سریال ترکی. بله. شوربختانه من هم در این دام افتادم! البته سالها پیش با همکلاسیهای دانشگاه یک سریال کمدی عاشقانه ترکی میدیدیم و حسابی خوش میگذشت چون بعد از دیدن آن سریال درباره اش حرف میزدیم و می خندیدیم و مسخره اش میکردیم! به هوای تجربه آن سالها شروع به دیدن چشمچران عمارت کردم! (علامتهای تعجب نشاندهنده خنده من است) صادقانه بگویم، سریال جذبم کرد. داستان درباره یک ازدواج اجباری است. در جایی خواندم یکی از فانتزیهای جنسی زنها ازدواج اجباری و عاشق شدن بعد از ازدواج است، البته واقعا نمیدانم درست است یا نه. اما میتوانم حدس بزنم با وجود فیلمها، رمانها و سریالهای فراوان درباره این موضوع، این فانتزی دور از ذهن نیست. بله. این سریال هم درباره ازدواج اجباری است. پسر قصه بسیار چشمچران است(وجه تسمیه سریال) و به خاطر این ویژگیاش، خانواده تصمیم میگیرند برای به اصطلاح آدم شدنش برایش آستین بالا بزنند. از این رو از استانبول میروند شهرستانشان تا یک دختر چشم و گوش بسته را برای پسرشان بگیرند. فوقع ما وقع. دختر و پسر قصه(سیران و فرید) کمکم عاشق هم میشوند. پس از تلاطمهای بسیار، هنوز هر دو به یکدیگر اقرار به عشق نکردهاند(البته پسر اقرار کرده است). دلم میخواهد درباره این سریال بنویسم چون دیگر دلم نمیخواهد از درونیات خودم بنویسم. البته لابهلای نوشتن از سریال از خودم هم میگویم. سریال بهانه است. فکر میکنم زندگی غمانگیزتر از آن است که بخواهم تمام انرژی ام را براادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1402 ساعت: 14:13

صفحه بندی