بنظر من،خود را جای کسانِ دیگر قرار دادن،بسیار وحشتناک است!اما همیشه درگیر این مسئله می شوم بدون آن که بخواهم!مثلا خود را جای زنانِ تنهای داستان ها و فیلم ها قرار می دهم!تاکید می کنم زنان تنها!نه زنان دیگر!زنانی که درست است دور و برشان به غایت بر تردد و سرشان بی نهایت شلوغ است اما از درون همیشه یک نفر هستند و خبری از یک روح و دوجسم نیست!
جدیدا خودم را گذاشته ام جای بریت ماری!در رمان بریت ماری این جا بود اثر فردریک بکمن!که بسیار خوش نوشت است!و ترجمه ی آن بسیار رسا و شیوا!از این مسائل بگذریم!داشتم می گفتم!که بریت ماری زنی ست بالای شصت سال!و برخلاف من بسیار آدم منظم و تمیزی ست!و همیشه در حال یک کاری ست!و خیلی از عادات و رفتار هایش دقیقا به عکس بنده می باشد!ممکن است این سوال در ذهن شما ایجاد شود که خوب پس وجه تشابه تان کجاست!؟در این جاست که باید مطلب بالا یادتان باشد!برای من تنها،تنهابودن زن قهرمان داستان مهم است نه بسیاری از عادات او که ممکن است برخلاف عادات من باشد!
برای همین ده روزی می شود که دارم می خوانمش!خواندنِ یک رمان پرپریِ سیصد صفحه ای را تنها بخاطر عشق به تنهایی و خوددرگیر بودن زن قهرمان داستان، می توان کش دار کرد!
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی