صد و شصت و نه - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 1:59
باز دوباره لوله ی منتهی به فاضلاب اشپزخانه خراب شده،در این شش ماهی که اینجا ساکنیم حسابی اذیت مان کرده!داشتم می گفتم!امشب که باز میخواستم خروارها ظرف نشسته ی از دیشب مانده را بشورم دیدم قالیچه ی کوچک اشپزخانه نم دارد و به عبارتی میتوان گفت اب چکان شده بود!همان جا دست کش ها را به شکل خشونت امیزی در ا...
صد و شصت و هفت - تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 16:43
اوضاع خوب نیست ده و نیم که میشه پلکام سنگینه
صد و شصت و شش - تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 4:53
خیلی زود می گذره!زندگی رو میگم!انگار همین دیروز بود که خسته و کوفته شبا می رسیدم و دوباره حجم بزرگی از غم ها بهم حمله میکرد!ولی حالا چی!!الان همین الان مرغ و گذاشتم بپزه و روبروی تی وی دراز کشیدم و منتظرتم!دارم بابا لنگ میخونم و باز هم منتظرت هستم!اینجا دلم خوش است کنار تو...
صد و شصت و پنج - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 11:38
امروز دربین ساعت های دو تا سه و نیم عصر یک نفر رو به رویم نشسته بود که از هر لحاظ میشد گفت که بسیار بسیار موفق است!خانم دکترحقوق که هنوز دفاع ش خشک نشده بود!با نوزده هم قبول شده و در دانشگاه خودمان شاگرد اول دکتری بود! اولش نشست در مورد سختی های دفاع و اینکه چقدر این سختی ها با تدریس به ما آسان شده ...
صد و شصت و چهار - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 19:29
من هنوز به شیما فکر می کنم!هنوز یادم هست شبی را که پدرش زد توی گوشش که چرا عاشق آن پسره،امیر،اگر اشتباه نکنم شده ای؟ و شیما را به خاطر می آورم که آرزو می کرد کاش بمیرد یا دست کم امیر بیاید و او را از این جهنم که خودش پرداخته بود برهاند!اما نه امیری آمد و نه خانی رفت!و پدرش از صفحه ی مجازی اش مطلع شد...
صد و پنجاه و سه - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:46
ما انسان ها می توانیم تا آن جا پیش برویم که دیگر تخم چشممان هیچ آبی برای ریختن نداشته باشد!و وقتی به خودمان می آییم اصلا یادمان نمی آید برای چه چیز اشک می ریختیم!!! +می دونی؟تو یه جوری مریضو،منم یه جور دیگه ای مریضم
صد و پنجاه و چهار - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:46
دیروز و روز قبلش مثل روزهای خیلی دور شروع کردم به گشت زدن میان سیل زدگان بلاگفا!کسانی که مثل من دود شدند و یا کسانی که بعد از سیل و آسیب ها آمدند ساختند و ماندند! لبخندم پررنگ تر شد وقتی دیدم هنوز هم فکر ها مثل همان چند سال پیش است و آدم ها انگار تغییر نکرده اند فقط اسامی شان نا آشناست!!فقط من نمی ش...
صد و پنجاه و شش - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:45
دیشب،وقتی که داشتم جوراب ها را روی بند می گذاشتم،روی بندِ کاذبی که واحدِ ساختمان روبرویی نصب کرده بود دو تا پیراهن دیدم،دوتا پیراهن سفید با طرح های یک شکل،و اندازه ای دقیقا یکسان!در واقع می خواستم بگویم من هم تهِ دل دارم!و این تهِ دل هم بنا بر طبیعت خدا دادی گاهی بر حسب نمی دانم چه(!)غنج می رود!
صد و پنجاه و هفت - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:45
عطریو که جا گذاشتی زخمی که تو سینه کاشتی من تموم یادگاریاتو دارم... +برگرد.فرزادفرزین
صد و پنجاه و هشت - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:45
فقط یه راه وجودداره
صد و پنجاه و نه - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:45
حس می کنم هیچ وقت آدم باهوشی نبودم،در اصل میخواهم بگویم که هیچ وقت ندانستم در موقعیت بحرانی باید چه چیزی را نگویم یا چه چیزی را بگویم!هیچ وقت یاد نگرفتم در برابر نیمچه توهین هایی که بهم می شود موضع خود را حفظ کنم!یا که مراقب باشم دچار تزلزل شخصیت نشوم!همیشه باید محتاطانه با بقیه رفتار کنم!که مبادا ط...
صد و شصت - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:45
کار خاصی نمی کنم!ساعت زیادی را می خوابم!بعد هیچ کار خاصی نمی کنم!آن قدر توی روزمرگی های ذهنم دفن شده ام که نمی خواهم به چیزی فکر کنم!گاهی با هم می رویم بیرون!تقریبا هر هفته میرویم و شاید چشمم بخورد و جای جدیدی را ببینم!الان سرگرمی ام شده نگاه کردن به مردم و گشتن میان شان،شاید کسی را برای بار دوم یا ...
صد و شصت و دو - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 10:45
از این که خودم نباشم نمی ترسم!یعنی آن چنان برایم اهمیتی ندارد!فکر می کنم به روزی که نیستم!اگر از همین فردا شروع کنم به نبودن،اولش مامان خیلی غصه می خورد و بابا وقتی مطمئن شد که کسی نیست آهسته آهسته اشک می ریزد!و مریم شاید دیگر آن مریم گذشته نباشد!به یک ماه بعد از نبودنم که نگاه می کنم آدم هایی را می...

برچسب‌های مرتبط

صد و هفتاد شهید غواص | صد و هفتاد غواص | صد و هفتاد وپنج شهید غواص | صد و هفتاد وپنج غواص | صد و هفتاد شهید | صد و هفتاد و پنج شهيد | صد و هفتاد و پنج شهید | صد و هفتاد و پنج | صد و هفتاد و پنج شهيد غواص | صد و هفتاد و پنج غواص دست بسته