من هنوز به شیما فکر می کنم!هنوز یادم هست شبی را که پدرش زد توی گوشش که چرا عاشق آن پسره،امیر،اگر اشتباه نکنم شده ای؟ و شیما را به خاطر می آورم که آرزو می کرد کاش بمیرد یا دست کم امیر بیاید و او را از این جهنم که خودش پرداخته بود برهاند!اما نه امیری آمد و نه خانی رفت!و پدرش از صفحه ی مجازی اش مطلع شد و آن را بست و من دیگر نه شیما را دیدم نه وبلاگش را و نه نوشته هایش را!نمی دانم اصلا امیر برگشت یا نه!یا اینکه پدرش او را بخشید یا نه!شیما!دختر خالدار!
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی