از این که خودم نباشم نمی ترسم!یعنی آن چنان برایم اهمیتی ندارد!فکر می کنم به روزی که نیستم!اگر از همین فردا شروع کنم به نبودن،اولش مامان خیلی غصه می خورد و بابا وقتی مطمئن شد که کسی نیست آهسته آهسته اشک می ریزد!و مریم شاید دیگر آن مریم گذشته نباشد!به یک ماه بعد از نبودنم که نگاه می کنم آدم هایی را می بینم که هر هفته می آیند و کمی کنارم اشک می ریزند بعد سر راه می روند خرید بعد می آیند خانه بعد شام می خورند و بعد می خوابند!باز هم از فردا شروع می کنند تا هفته ی بعد هم سراغی از من نمیگیرند!
بعدش هم هیچ چی نمی شود!فقط من نیستم!

برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی