خانومِ نون،زن قد بلندی بود. آن موقع ها که مدرسه نمی رفتم و موهایم فرفری بود،مامان و بابا یک اتاق از خانه مان را به او کرایه دادندتا به زن های بی سوادِ محله چیز یاد بدهد!بعد ها شد دفتر دار یا همان معاون نمی دانم چی چیِ دوران اول دبیرستانم!یعنی زمانی که موهایم دیگر فرفری نبود!یک زن قد بلند و مهربان!با پوستی سفید و چشمهای ریز!از او چیز زیادی به خاطر ندارم فقط یادم است می ایستاد پای تخته و حرف آآآآآ را می کشید!بعد تر ها هم که بزرگ تر شدم جز یک بار او را ندیدم!یعنی همه اش توی دفترش بود!
اما یک روز مامان نشست و گفت خانومِ نون،یک روز که تنها بوده اند نشسته است و زندگی اش را برای مادرم تعریف کرده و آن قدر گفته که دیگر هیچ چیز از مادرم پوشیده نمانده!گفته که وقتی پانزده سالش بوده زن یک آقایی می شود که مشتریِ بقالیِ پدرش بوده و شوهرش می رفته کار کند و او را ماه تا ماه تنها می گذاشته!و از عشقش به برادر شوهر بزرگه گفته و از امیدش!که بله! می شود بعد از طلاق زنِ دومِ برادرشوهره بشود!ولی همه اش خیال خام بوده!و این که دوباره ازدواج کرده و حالا یک دختر و یک پسر دارد و هنوز هم به عشقِ قبلی اش فکر می کند!
من،از آن روز دارم به خانومِ نون فکر می کنم!این که وسط آآآآآ گفتن هایش هنوز حواس جمعِ عشقش بوده یانه...

برچسب: صد و هفتاد شهید غواص,صد و هفتاد غواص,صد و هفتاد وپنج شهید غواص,صد و هفتاد وپنج غواص,صد و هفتاد شهید,صد و هفتاد و پنج شهيد,صد و هفتاد و پنج شهید,صد و هفتاد و پنج,صد و هفتاد و پنج شهيد غواص,صد و هفتاد و پنج غواص دست بسته,
نویسنده: مانی خلیلی