از یک جایی به بعد، آدم از خواب خرگوشی بیدار می شود! بعد می بیند این همه دنیایی که برای خودش ساخته و آن قصر آمال و آروزهایی که آجر به آجرش را خودش بنا کرده،همه و همه خواب و خیال بوده است! انگار یک سطل پر از آب یخ ریخته باشند روی سرت!یا مثلا یک آجر محکم به سرت بخورد!یا مثلا دستت را گاز بگیرند!حس مضخرف و بی اندازه بی خودی ست!این که تازه از خواب بیدار شوی و بخواهی توی این دنیای مضخرف تر برای خودت واقعیت را بسازی!حال امروز من دقیقا همین طور است!یخ زده!پکر و کوفته!مرا باز،مثل دو سال پیش انداخته اند در واقعیت و این بار انگار،هیچ کس نیست که دست هایم را بگیرد!مثل یک اردک شنا نابلد،فقط دست و پا می زنم!و بدتر فرومی روم!حس خیلی بدی ست که سرمای واقعیت باعث شود دندان هایت بلرزد!و بیداری بعد از خواب تو را خسته تر و دلمرده تر کند!آه!این حالت غم گین و این حالت غیر طبیعیِ همراه را هنوز درک نکرده ام و هنوز برای خودم تبدیل به عادت نکرده ام!اصلا من خدای خیال پردازی ها و خدای زندگی در مجاز هستم!ولی هر از گاهی یک اتفاق تلخ،مرا درین وادی که نمی دانم کجاست هل می دهد!مثل امروز،و مثل حالت امروز که خودم را غریب دیدم!من فکر می کنم غریب بودن،بعد از کفش تنگ،بدترین مخلوق خداست!

برچسب: دویست,
نویسنده: مانی خلیلی