هرگز دلم برای فروشندگان مترو نمی سوزد!چون فکر می کنم درآمد خوبی دارند!و در عوض از ما مردمانی که توی قطار نشسته ایم و شاید میخواهیم چرت بزنیم،یا با تلفن صحبت کنیم،یا کتاب بخوانیم،یا برای کسی چیزی بفرستیم{ایمیل یا پی ام}برای منافع خودشان سلب آرامش و تمرکز میکنند!یا وقتی که جا برای مسافران نیست،خودشان و بارهایشان جای سه نفر را گرفته اند!یا وقتی توی ایستگاه جا برای نشستن نیست آنها و بارهایشان جای دونفر را اشغال کرده اند!تنه زدن و طلبکار بودنشان را هم می خواهم فاکتور بگیرم!در واقع نه تنها از آن ها چیزی نمی خرم بلکه موافق صددرصد جمع آوری آنان و ایجاد بازارچه برای کسب و کار و سازمان دهی آن ها هستم!
اما داستان از آنها آغاز می شود که با شروع شدن تابستان طیف جدیدی از فروشندگان را می بینم!کودکان ضعیف و کوچک سالی که دو دستشان توی دست هایم قایم می شود!یا شماره پایشان حدفاصل سی و سه تا سی و شش است!و صداهایشان ظریف و چشم های روشن و براقی دارند و تفاوت شان با هم سالانشان شیطنتی ست که توی چشم هایشان نمی بینم!در دست هایشان بارهای بزرگ اسباب بازی و گیرها و کش های رنگارنگ است!و آرام و بعضی هاشان با داد و فریاد می گویند خانما دل بچه ها را شاد کنید!برای بچه ها عیدی بخرید!بازی های بی دردسر و بی حادثه!
نزدیک روز دختر،یکی شان،که دختر خوشگلی بود و موهایش عین موهایی بود که من آرزویش را داشتم،می گفت خانوما کادو بدید به دختراتون،روزدختر نزدیکه!و التماس می کرد که بقیه بخرند...
آخ این اشک لعنتی...
