خرید بک لینک

به رقیه فکر میکنم!به کسی که با فاطمه مینشستیم و حسابی سر به سرش می گذاشتیم!توی وبلاگش که عکس چندتا دختر و پسر بود،کامنت بااسم پسر میگذاشتیم!و او هم به ما پا میداد!!!ما را داداش خطاب می کرد و درد و دل می کرد!از سختی ها و دوری ها می گفت و بسیار هم مهربان بود!خواهر بعضی پسرهای دیگر هم بود!پسرهایی که می آمدند و برایش قلب می گذاشتند و او با آن ها هم مهربان بود!!ما ریز ریز به او می خندیدیم! و او با تمام ادعایش من باب زرنگی از دو تا دختر خنگ و به ظاهر خرخوان گول خورد!کار زشت من و فاطمه زیاد طولانی نبود!و ما فهمیدیم او آن قدر ها که می گوید در فضای مجازی بیکار نیست!بگذریم!این ها را گفتم تا به گناه خودم اعتراف کنم!همیشه فکر می کردم او با یکی از داداشی ها ازدواج میکند!یا لااقل یک داداشی جدید!ولی بعد ترها که دانشجو شدیم و هرکدام به دیاری شتافتیم،شنیدم یک ازدواج کاملا سنتی داشته و بچه دارد!می خواستم بگویم آن رقیه ای که عیبش می کردیم حالا حسابی پیش خدا عرج و قرب دارد!یک بچه را در دامنش بزگ می کند و مادر شده،بهشت زیر پایش قرار گرفته و ما از دور داریم تماشایش میکنیم!چه من که بچه ندارم چه فاطمه که شوهر!

برچسب: دویست,پنجاه, نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:46

صفحه بندی