می خواستیم شام بخوریم یا چای را نمی دانم و یادم نیست! فقط گفت ده سال دیگه کجایی؟ من هیچ چیز نگفتم فقط یادم آمد سال سوم دبیرستان با دوستان نشسته بودیم رو موکت ها و از آرزوی های دور و نزذیک مان حرف می زدیم! پنج تایمان کله هایی پر از باد داشتیم. آخ یادش گرامی بادا!
آمنه که محبوب همه بود آرزوهای قشنگی داشت. ده سال بعد توی مطب ش نشسته بود و مراجعینش را راه نمایی می نمود! ازدواج هم کرده بود و تا آن موقع نمی دانم چند فرزند داشت! و بعد از فوق لیسانسش ازدواج کرده بود! اما دنیا برای او طور دیگری چرخید! و او وقتی سال سوم دبیرستان بودیم شوهر کرد و رفت الهیات خواند!
فاطمه ر هم دست کمی از آمنه نداشت! او هم ده سال دیگر توی مطب ش بود و مراجعین را رفع و فتق می کرد! او نه سالی بود که ازدواج کرده بود و سه فرزند داشت فکر کنم! دلش می خواست زود تر از همه سنت پیغمبر را به جا بیاورد! و کامل شود! اما او هم نه مثل آمنه مطب دار شد و نه سنت را به جا آورد به جایش رفت در رشته ی وزین علوم سیاسی خدمت کرد!
فاطمه میم که حسابی حرف های دبیر روان شناسی مان در روانش تاثیر مخرب گذاشته بود،می گفت ادم باید فقط نوک دماغش را ببیند و اصلا لزومی ندارد آدم بیاید و برای ده سال آینده اش برنامه ریزی کند!ما هم به او خندیدیم و به دبیر مان و به اعتقادات دو تایشان! اما او به حالت سربسته گفت که تا ده سال دیگر حتما ازدواج کرده و مادر خوبی شده! اما در مورد شغلش هیچ نگفت! و حتی در رابطه با تحصیلاتش! چون او تنها مردد گروه مان در موضوع انتخاب رشته بود! او هم یکی از زیر مجموعه های الهیات می خواند و اتفاقا ازدواج هم کرد و خوش و خرم است!
ساجده هم مبناهایی را که من به او عاریه داده بودم را گرفته بود ولی یک آرزو بیشتر نداشت آن هم معلم ابتدایی شدن! ان هم می خواست دستش توی جیبش باشد و دیگر هیچ! در مورد ازدواج هم هیچ چیز نمی گفت و کلا دلش نمی خواست شوهر کند! بعد از یکسال پشت کنکور ماندن برای دانشگاه فرهنگیان آن هم رشته ی آموزش ابتدایی موفق شد. بتازگی هم ازدواج کرده و او هم خوش و خرم است!
اما من وقتی به آن دور نمایی که برای خودم رسم کرده بودم فکر می کنم حسابی غم گین می شوم! فکر می کنم چه دل پاک و چه روح بزرگی داشتم!
داشتم این ها را برای خودم مرور می کردم که دوباره گفت ده سال دیگه کجایی؟!می دونی من ده سال دیگه از لحاظ مالی یه خونه ی خوب دارم و ماشین خوب! و در آمدم هم خوبه و توی تخصصم سری توی سرا شدم و دکترامو گرفتم! اینا دور نمای من از ده سال دیگه ست! تازه سومین بچه مونم داره به دنیا میاد! خب تو کجایی؟ اما من به هیچ چیز جز آرزوهای ناتمام فکر نمی کردم! به ناکامی های کوچک و به سرخوردگی های ریز و کم ارزش! دلم می خواست از آروزهای بزرگ و از بچه ها و از شغل م برایش بگویم ولی باز پرت شدم به چند سال پیش اصلا ترسیدم باز بگویم و شیطان بخندد و باز رسوایی! باز نرسیدن و باز شکست اتفاق بیفتد! اما فکر می کنم ده سال دیگر حتی اگر به هیچ جایی نرسده باشم باز در کنار تو خرسندم!
برچسب: دويست,
نویسنده: مانی خلیلی