من اصلا عاشقانه نوشتن،قربان صدقه رفتن های اغراق آمیز و حرف های قلمبه سلمبه زدن من باب عشق را نمی دانم،و نمی توانم بنویسم!ولی فکر می کنم معنای عشق را تا حدی درک کرده ام!می خواستم بگویم هی!تو که با دست های خالی و پاک آمدی و یک جوری دل مرا بردی که خودم هم نفهمیدم!همین طور ساده بمان!به خدا که عشق اصلا چیز پیچیده ای نیست که بخواهیم برای اثباتش جان بدهیم!نه جانم!همین طور ساده و کم حرف و متفکر بمان،همین طور مهربان و فروتن و سر به زیر بمان،تا ببینی چطور من برای یک نگاهت جان می دهم!نازنین!هیچ میدانی من عاشق و مجنون خنده هایت هستم؟شاید خنده هایت برای خوذت خیل عادی جلوه کنند ولی برای من مثل صدای آبشار،مثل صدای قلب تپنده ی نوزاد زیباست.هیچ میدانی من عاشق دست پاچه بودنت هستم!اصلا دلم میخواهد گیج باشی تا دل سیر بخندم و ته دلم به تو ببالم!من عاشق حرف زدنت هستم،عاشق صدایت،دلم می خواهد تو بگویی و من بشنوم،ازسیاست،از سینما،از اقتصاد،از برنامه ها،از آرزوها و من چشم های را ببندم و به تو گوش بدهم!هیچ میدانی من عاشق دست هایت هستم و چشم هایت و شانه هایت...دلم میخواهد بدانی که کسی هست که مثل بقیه دوستت ندارد،اصلا جنس علاقه اش چیز دیگری ست!تو بدان که من در کسوت دوست داشتن متمایز از سایرین هستم!بدان که من برای تو دیگری نمی شوم...
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی