خرید بک لینک

این چند روز بعد از کنکور فکرم خیلی مشغول بود!در تمام شبکه هایی که عضو هستم و نیستم یکی از مصیبت های کنکوری ها این است که حالا چه کنیم!عره و عوره و شمسی کوره و هر ننه قمری که ما را در شش ماهگی دیده است یا دختر زندایی عمه ی خاله ی مادربزرگ پسردایی عموی بقالی سرکوچه هم طالب دانستن رتبه کنکورمان هستند!ولی من هیچ جوابی به این عزیزان ندارم!چون هیچ وقت در این برهه قرار نداشته ام!بله!من هم کنکور داده ام و رتبه ام هم خوب بوده و دانشگاه لاکچری و رشته ی خوبی درس می خوانم!!اما غم م از زمانی آغاز شد که هیچ کس رتبه ی کنکورم را نپرسید هیچ کس برایش مهم نبود سین ف ی طفلک چه رتبه ای آورده و برنامه اش برای آینده چیست!اصلا برای هیچ کس حتی دوستانم مهم نبود که چه رتبه ای بدست آورده ام!حالا که دارم نگاه می کنم من هیچ وقت دوستی هم نداشته ام که او رتبه ها و تراز هایش را به من بگوید و من بالعکس به او!یعنی فکر می کنم شاید تا این حد آدمی بودم که برای بقیه مهم نبودم!یا شاید چون همیشه ی خدا سرم توی لاک خودم بود و با کسی کار نداشتم بقیه هم فراموش کردند!اصلا شاید برای اطرافیانم،ازدواج مهم تر از تحصیل بود!این ها همه حدسیات بود ولی خیلی وقت است دیگر بخاطر بی محبتی ها و رفتارهای ناملایم اطرافیان نه تنها اشک نمی ریزم بلکه غصه هم نمی خورم!ولی یک چیزی هست،آن هم این ست که زخم،زخم باقی می ماند تا وقتی خاطره اش هست!

برچسب: دویست,پنجاه, نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:46

صفحه بندی