خرید بک لینک

برایش خوابم را گفتم ولی مقداری ش را سانسور کردم. توی خواب معلم نبود، مظاهری بود همان که خیلی باهاش حال می کردم وقتی ارث درس می داد. توی خواب هم دوستش داشتم. مهربان بود ولی برگشت و گفت تو گوش نمی دهی، تو بازیگوشی، تو سر کلاس در حالی که داری به چشم های من نگاه می کنی گیج می زنی، جاخالی می دهی، فکرهای بیخود می کنی. حالم بد شده بود دلم می خواست بالا بیاورم. فهمیدم توی خواب هستم یک رویا. ولی بیدار نمی شدم. توی دلم گفتم درست میگه! حرفایی که تو بیداری نتونسته بزنه با اومدن تو خوابم می کوبه تو صورتم. همه می خندیدند من نمیدانستم به چه کسی ولی هفتاد درصد احتمال می دادم به من. دقیقا توی همان دلم گفتم هفتاد درصد دارن بمن می خندن!

هیچ وقت خواب درست و حسابی ندیده ام. همه جفنگ و بی سروته. مثلا هیچ وقت با استرس بیدار نشده ام و نگفته ام بذار یه زنگی بزنم به ننجون ببینم حالش خوبه یا نه! ولی تا دلت بخواهد خواب هایم پر از فکاهی و لودگی ست. و اگر وقتی بیدار شوم یادم مانده باشند آن روز را حسابی می خندم. اما این خواب ها و این بزرگ نشدن ها مرا می ترساند. خیلی.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 4:42

صفحه بندی