هنوز تا اون سختی بزرگه کلی راه هست. جمله ای که خیلی می گویمش. الان که دو هفته ای ست که کاملا آواره شده ام باز با خودم همین جمله را تکرار می کنم. مثلا دنبال یک مشکل بزرگ تر می گردم یا این که فکر می کنم این سختی ها برای این است که برای امتحان بزرگ آماده شوم. راستش را بگویم من آدم ترسو، بزدل، دل نازک، کم تحمل و تا حدی ناتوان هستم. من اصلا از آن دخترهای قوی نیستم که برای رویاهایشان می جنگند. برعکس! من بر اثر یک شدت، سرع بغضم می ترکد! سریع خودم را می بازم و توی خودم مچاله می شوم.در این دو دهه ای که زندگی کرده ام شاید سختی هایی را داشته ام ولی فکر می کنم زندگی ام آن قدر ها هم دچار آزمایش و ابتلا نبوده است. برای همین از جمله ی ابتدایی زیاد استفاده می کنم. ترس و اضطراب ناشی از آن را پشت شانه خهای پهن آن جمله ی اول قایم می کنم. من اصلا آن کسی نیستم که دلم می خواست. من اصلا زندگی پرفراز و نشیبی نداشتم.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی