وقتی مامان آن پارچه ی نخی را دوخت،گفتم آن را برای شوهرم می پوشم. توی خانه ی آرزوهایمان ولی هیچ وقت آن را برای تو و توی خانه ی آرزوهایمان نپوشیدم. پیراهن را گذاشتم برای مهمانی. خانه ی آرزو هایمان هم هیچ گاه محقق نشد. اصلا یادم نمی آید هیچ وقت در مورد خانه ی آرزوهایم برایت گفته باشم. آن جا که من می خواهم را تنها باید با ایمان، تقوا و عمل صالح به دست آورم. آدم خوبی باشم و بعد به بهشت بروم، بعد به خدا بگویم کلید خانه هایی که در بهشت دارم برای تو و کلید خانه ی آرزوهایم را بده به من. او را هم می خواهم چون خانه ی آرزوها بدون او امکان ندارد. وقتی تو را به من دادند آن وقت دوباره پیراهنی را که مامان برایم دوخته بود می پوشم. فکر می کنم آن وقت بسیار زیبا تر از این وقت ها باشم. توی حیاط کوچک مان می نشینیم و تو برایم می خندی! می دانی چقدر صدای خنده هایت را دوست دارم؟ می دانی که چقدر خسیسی و من خیلی کم صدای خنده هایت را می شنوم؟
تو توی آن خانه آرام راه می روی. توی آن خانه ما یک حوض داریم و گلدان های خاکی رنگ. آسمان آن خانه، عصر ها ابری ست و بارانی شبیه باران امروز می بارد. خوش بو، مهربان، آرام. ما توی آن خانه دو اتاق کوچک داریم و توی یکی از آن اتاق ها پسر بچه ی شش ماهه ای می خوابد. آن پسر بچه مثل نوزادی های توست. مثل تو دوست داشتنی و آرام است و هیچ وقت بزرگ نمی شود. هیچ وقت قد نمی کشد. همیشه توی شش ماهگی می ماند چون مادرش عاشق بچه های شش ماهه است. توی آن خانه ما بسیار خوش بختیم. مهمان داریم و هرگز باهم قهر نمی کنیم یعنی من با تو قهر نمی کنم. دیگر نگران نیستیم که شاید ازین خانه برویم یا خانه ی بهتری بخریم زیرا این خانه بهترین خانه ی دنیا و خانه ی آرزوهای من است.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی