فکر نمیکردم سیصدمین پست، در یکی از بدترین شب های عمرم نوشته شود. بعد از یک ماه در به دری، باز هم به در بسته خورده ام. امیدم را از دست داده و خسته و نالان فقط به درگاه خدا چشم دارم. آینده در برابرم چون مه ی غلیظ خودنمایی می کند. گم شده ام. توی تو در توی سرنوشت و آینده ای نامعلوم. این مسئله همه چیزم را تحت الشعاع خودش قرار داده. دیگر هیچ چیز شادم نمی کند. دیگر نمیخواهم هیچ چیزی بخوانم. نه شعر، نه کتاب، نه درس. از همه هم متنفرم.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی