خرید بک لینک

حالی بهتر از تمام کردن یک کتاب نیست. اصلا مهم نیست چه کتابی باشد. فرقی نمی کند و به عقیده ی من تمام کردن یک کتاب فلسفی سخت با یک کتاب شیمی یا تمام کردن یک رمان عاشقانه ی تلخ متفاوت نیستند. چون در همه ی اینها جنس یکی ست و آن تمام کردن کتاب است و فصل اینها تفاوت در نوع و موضوع کتاب هاست. کتاب هایی که می خوانم را زندگی می کنم. با آن کتاب ها شب ها و روز هایم را می سازم. و اگر بعد از سالها برحسب اتفاق یکی از آن کتابها را باز کنم و چند صفحه ای بخوانم سغی می کنم به یاد بیاورم وقتی آن قسمت از کتاب را می خواندم دقیقا در چه وضعیتی بودم. عصبانی یا خوش حال. عاشق یا شکست خورده در چه مرحله ای بودم؟نوجوانی؟میان سالی؟ چه روزهایی مشغولش بودم؟ و این قبیل سوال ها را از خودم می پرسم. اما تمام کردن یک کتاب قصه ای دیگر دارد و اگر با آن داستان یا آن موضوع روزهایی را گذرانده باشم هیچ دلم نمی خواهد این همسفر یا هم خانه ام را از کف بدم پس شروع می کنم به سستی کردن و کاهلی کردن.شروع می کنم به نق زدن که ای مهمان تازه آمده لطفا بیشتر بمان! کمتر می خوانمش. ده صفحه ی آخر را با بغض و فریاد رهسپارش می کنم و کتاب را می بندم و قسم به بستن کتاب! و تو چه می دانی که بستن کتاب چیست؟ شاید تمام کردن کتاب تجربه ی تلخی باشد ولی اگر از من بپرسی می گویم مثل شکفته شدن برای غنچه و تولد برای یک جنین اتمام یک کتاب در نهایت زیبایی و اوج است.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:00

صفحه بندی