ظاهرا همه چیز در نهایت آرامش، نهایت بیخیالی و در نهایت سکون است. زندگی ام را می گویم! توی این روزهای شلوغ و پر سروصدا، دلم نمی خواهد به چیز های غمگین کننده و اضطراب آور فکر کنم. دلم می خواهد دستت را بگیرم و برویم در خانه ی آرزوها که اعماق روحم جای دارد. برویم آنجا که خاک خودمان است و آسوده ایم. صدای فرشته ها و بوی نفس شان مستمان کند. تو باشی و من. دلم می خواهد اگر زنده بودم، بیست سال بعد، به آن هایی که حرف هایم را گوش می کنند بگویم من توی سال های سخت و روزهای دلهره آور شکست خوردم! ولی زنده ماندم!! شکست خوردم! گریه کردم! بیمار شدم! ولی سخت جان بودم و زنده ماندم. من آدمِ روزهای سخت نیستم، سریع از پا در می آیم. ولی خوب یادم می ماند و خوب روزهای بد را پشت سر می گذارم.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی