شخص مناسبی برای نوشتن از فیلمها نیستم ولی فیلمی که ساعت شش بامداد دانلود کردم را درجا دیدم و حالم خوش شد . خواستم برای خودم چند کلمه ای درباره اش بنویسم و فکری که بعد از آن کردم. اسم فیلم ترجمه ی جالبی دارد. پرده ی نقاشی شده. the painted veil که نوامی واتس و ادوارد نورتن در آن رل نقش های اول را بازی می کنند. این زوج را دوست دارم و برایم کنار هم بودنشان جذاب است حتی اگر مثل فیلم bird man با هم بجنگند. داستان ساده است زنی که بدون عشق با مردی ازدواج می کند اما مرد عاشق اوست. زن به مرد خیانت می کند. همه چیز در نهایت سادگی ست دختری ساده در خانواده ای متوسط و پزشکی که از او خواستگاری می کند و دختر دلیلی برای رد کردن او نمی بیند پس ازدواج می کند. زن هیچ وقت عاشق نشده است و ناگهان به خیانت رو می آورد با مردی از دوستان خانوادگی. مرد می فهمد و تصمیم می گیرد برای درمان و تحقیق درباره ی بیماری جدیدی که در منطقه ای از چین افتاده به روستایی دورافتاده برود. جدال ارامی بر سراینکه آیا این دو نفر طلاق می خواهند یا نه شکل می گیرد و زن بعد از اینکه می فهمد امیدی به معشوقش نیست مجبور می شود با همسرش این سفر سخت را آغاز کند. مرد آرام است و آرامش او زن را تنبیه می کند. علاقه ای بین این دو شکل می گیرد. شرایط سخت و بیماری نزدیک ترشان می کند. و عشق اتفاق می افتد.
مردهای آرام و صبور مثل والتر در فیلم بالا مرا هیجان زده می کنند. مردانی که کم حرف می زنند و صبورند. صبر می کنند و زن ها را عاشق خودشان می کنند. صبر صبر صبر و خوب یادگرفته اند آدم ها را شیفته ی خود کنند. آن ها کار خودشان را می کنند و اتفاقا تخصصشان عاشق کردن نیست. تبحر خاصی در نگهداری و آبیاری و مراقب از عشق را هم دارند. اصلا من فکر می کنم فقط مردان صبور عاشق می شوند و عشق واقعی در قلب اینان به وجود می آید. اینها لایق عشقند و فقط میتوان بهشان به احساسی که دارند اعتماد کرد. این مردها را نباید از دست داد. اگر دوستمان، همسرمان، پدر یا برادرمان هستند. بلدند چطور آدمها را ناامید نکنند. میدانند چه کنند که بقیه از دوست داشتنشان پشیمان نشوند. من معشوق چنین مردی بودم. درواقع والتری که من داشتم با همه نجابت و خصوصیات او، قدری مذهب و سنتها را هم حفظ کرده بود و این برای من نورعلینور بود. اون من را نگهداشت. اما من؟ نمیدانم! من آنقدرها قابل اعتماد نیستم که وقتی به مسافرت میروید بسپارید به گلدانهایتان آب بدهم.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی