خرید بک لینک

من تا سن زیاد یعنی هجده سالگی پایم را در هواپیما نگذاشته بودم. پیش نیامده بود، پول نداشتیم یا نمیدانم چی، تا آن موقع سفر هوایی نرفته بودم. اولین بار کنار پنجره نشستم و ذوق کردم. بار دوم که به خانه برگشتم اوضاع فرق میکرد. باز هم کنار پنجره نشستم و پایین را میدیدم. مزارع، کوهستان و ابر و آسمان هیچکدام به اندازهٔ تهران آن هم از فاصلهای که به مهرآباد نزدیک میشدیم برایم عزیز نبود.

از آن فاصله که کپتان میگوید کمربندها را ببندید تا وقتی مینشینیم تهران را از دور ولی از نزدیک میشود دید. از دور یعنی بالا، خیلی بالا. مثلا اگر از آن فاصله بپریم پایین میمیریم. ولی از نزدیک بهطوریکه خیابانها، ماشینها و آدمکها دیده میشوند. آن قدر دور نیستند که به شکل نقشهای مبهم باشند. این دید از بالا را دوست دارم و برایم تکاندهنده است. از آن فاصله هیچ چیز مهم نیست. دیده میشویم ولی باز هم مهم نیستیم. مشکلاتمان باز هم حقیرند. به نظر گلهای شبیه هم هستیم. این نگاه، دید از بالا، مشاهدهٔ واضح و تفکر از هجده سالگی با من است و فکر میکنم با خودم به گور ببرم. شاید اگر هفده یا یازده سالم بود با دیدن شهر از دورِ نزدیک چنین افکاری به ذهنم نمیآمد. از آن روز وقتی زندگی شمشیرش را از رو میبندد، وقتی دندانم درد میگیرد، وقتی بهانه دارم خودم را از آن فاصله میبینم. واضح، حقیر و بیاهمیت.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 4:39

صفحه بندی