خرید بک لینک

مدت های زیادی از این جا دوری کرده ام اما باید اعتراف کنم تقریبا هرروز به یاد وبلاگی می افتم که یک گوشه خاک می خورد. دانشگاه تمام شد و با همه ی همکلاسی ها قطع رابطه کردم همان طور که از ترم یک به خودم قول دادم. توی این چهار سال خیلی بزرگ شدم. به اندازه ی ده سال! ولی وقتی به عقب نگاه می کنم انگار ده روز سخت را گذرانده ام. فقط ده روز! خاطرات خیلی محوی در ذهنم مانده. تصاویر خیلی قدیمی و تار هستند و من بیشتر از همیشه یقین دارم تنها کسی که برایم باقی خواهد ماند اوست و خدا! این روزها کمتر عذاب می کشم و قطعا به خاطر کم شدن تنش هایی ست که هم کلاسی ها برایم بوجود می آوردند و از این بابت بسیار خوشحالم. فکر تازه و جوان، ذهن باز و بدون دغدغه یکی از آرزوهایم بود و فکر می کنم به سویش قدم می گذارم.

به آینده فکر میکنم. به شغلی که خواهم داشت. به درس هایی که خواهم خواند و چیزهایی که خواهم نوشت. همه در نهایت زیبایی و لطافت اند. همه ی این تلاش های درونی برای این است که در میان سالی آشفته حال نشوم و آیا این کافی ست؟ از منظر سی سال آینده به امروزم که نگاه می کنم ناامید می شوم! زنی جوان و جویای علاقه. زنی جوان و مستاصل. زنی جوان و مردد. برای همه چیز نسبت به همه کس و از همه ی واقعیت ها! به همه چیز مشکوکم. چندسال پیش، شاید چهار سال، وقتی به آستانه ی شک رسیده بودم حرف زیبایی زد: شک سرآغاز یقینه. و من گمگشته به پرسش این یقین تا امروز آمدم. سرم را برمی گردانم و روزها را مرور میکنم. نه!هرگز به یقین قدمی هم نزدیک نشده ام.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:49

صفحه بندی