همیشه از این که احمق باشم دوری می کردم. دلم نمی خواست مثل کسی باشم که همین الآن به صندلی ام ضربه می زند! دلم نمی خواست مثل بقیه به مسائل نگاه کنم. این که کتاب نخوانده باشم. این که فیلم خوب ندیده باشم و این که نتوانم مسائل را تحلیلِ صحیح کنم! و همیشه فکر می کردم کاملا موفق هستم. در حد خودم چیزهایی خوانده بودم. درک کرده بودم و باز به اندازه ی خودم فکر می کردم و دیدم به مسائل با دوستانم تفاوت داشت. وقتی ازدواج کردم باز همین اهتمام را می ورزیدم. و از این می ترسیدم که مردی که با او زندگی می کنم روزی برگردد و با حالت تحقیر آمیز بگوید تو نمی فهمی! حاضرم کتک بخورم ولی چنین وصفی را درباره ی خودم نشنوم! کم کم باورم شده بود حرف های او را می فهمم. حتی خودش بارها به بیانات مختلف این ویژگی را که بسیار هم مهم است یادآوری کرده بود.
چند روز پیش یکی از دختران هم کلاسی که من با جرئت بر اساس کارهای عجیبش در دلم، در اعماق دلم، قضاوتش می کنم، برگشت و گفت همه ی زن ها کودن هستند! اگر این حرف را هر کسی گفته بود ذره ای تاثیر بر من نمی گذاشت. ولی شنیدن این از زبان آن! باعث شد دقایقی به خودم بیایم و نگاهی به چند سال زندگی مشترکم به او بیندازم!! بله من با سرعت بسیار به سمت کودن شدن پیش می روم و اتفاقا درین مسیر بسیار عصبانی هم هستم! نگاه کردم و دیدم به زنی تبدیل شده ام که همیشه دوست نداشتم. به زنی که برایش جوک می سازند به زنی که هیچ کس دوست ندارد داشته باشد. به زنی که ایراد می گیرد. به اوضاع حال غر می زند و همیشه ناراضی ست. می ترسم وقتی موهایش جو گندمی می شود وقتی توی مهمانی دارد می خندد بگوید همه ی زنا مثه همن. یا وقتی تازه دامادی می بیند بگوید خودتو بدبخت کردیا.
آیا من او را بدبخت کرده ام؟ آیا کم کم به جایی می رسم که حتی حرف هایش را هم نفهمم؟ یعنی ممکن است دیگر مرا نخواهد؟
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
تاريخ: سه
شنبه
18 تير
1398 ساعت: 12:03