دیشب با میم سر شام صحبت می کردم و او مثل همیشه ساکت بود. می گفتم وقتی بازیگرهای فرندز را می بینم که صدایشان پیر شده قلبم مچاله میشود چه برسد به قیافه و هیکلشان. باز هم هیچ چیز نگفت. گفتم می دانی چرا این طور هستم؟ چرا از پیری ایشان غمگین می شوم؟ چون بخشی از زندگی ام را هر چند کوتاه، نجات داده اند. روح مرا از گزندی بزرگ رها کرده اند که هیچ کس نمی توانست. روزهای غم و شکست روحی روزهای سخت تنهایی در جامعه دست های سرد مرا گرفتند و گفتند به جهنم که کسی نمی خواهدت، به جهنم که همه با تو می جنگند، به جهنم که همه ی کاسه ها و بشقاب ها بر سر تو شکست. من یاد گرفتم می شود تنها شاد بود. می شود با شش نفر از پشت مانیتور ها و بافاصله ی پانزده یا بیست و پنج ساله دوست بود. دوستی نه زمان و نه مکان خواه است. اگر چه اگر ذره ای به زندگی واقعی ام نگاه می کردم حسرت یک فیبی داشتن مرا می کشت ولی من فیبی را داشتم و یاد گرفته بودم چطور آدم ها را آن طور که می خواهم داشته باشم. آدم ها را بخواهم یا حتی دوستشان داشته باشم بی آنکه مرا بشناسند. بعد از فرندز دیگر به کلاس های جدید و پیدا کردن دوستان جدید فکر نکردم. ترجیح دادم آدم ها برایم توده های پر جمعیت و از دور خواستنی به نظر برسند. فاصله ها را تا حد امکان زیاد کردم. هرکه را که دوستم داشت دوست داشتم و بقیه را رها کردم. همان کاری که در سال های تحصیل و زندگی ام کرده بودم ولی قدری هوشمندانه تر.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی