خواب ها مرا با خود به جایی می برند که حتی به آن فکر نمی کنم. دیروز درباره ی آناکارنینا با میم حرف میزدم می گفتم شخصیت تو شبیه به الکسی کارنین است. جواب داد یعنی بی غیرتم؟ من هم گفتم که خیر! عاشق همسرت هستی و با وجود بی وفایی هایش نمیخواهی به وی آسیبی برسد! صحبت مان همین جا تمام شد اما نه برای من. شب خواب هولناکی دیدم. به میم خیانت کرده بودم و از مردی کهحتی یادم نمی آمد باردار شده بودم. مادرم خودش را کتک می زد و پدرم جایی خودش را گم و گور کرده بود. مادر میم میگفت خانواده را نفرین کرده اند و حرف هایی می زد که در بیداری فکر نمیکنم تا به حال به زبان آورده باشد. من باردار بودم و بچه را دوست داشتم. میم یک گوشه نشسته و فقط مرا نگاه میکرد. کمی بعد بلند شد و دستم را گرفت و برد توی تراس. تراس خانه ای که فقطتوی خواب خانه مان بود. مرا بوسید و گفت نمی توانم از تو دست بکشم. قسمت وحشتناک خواب این جا بود که من دوستش نداشتم! فقط سعی میکردم قیافه یا اسمش مردی را که دوست داشتم و بچه اش در بطنم بود به خاطر بیاورم. میم آرام بود. انگار ذهن مرا میخواند. حتی ناراحت هم نبود او فقط مرا میخواست حتی با بچه ی مردی دیگر. او الکسی شده بود.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی