در بزرگراه ترافیک بود. مانده بودیم پشت وانتی سفیدی که شمارهاش را چاپ کرده بود پشتش و نوشته بود :فقط دل نمیبرم. شاید در نگاه اول لبخند زدم ولی بعد غمگین شدم. داشتم فکر میکردم دقیقاً هدفش از این حرف چه بوده؟ خواسته بگوید من خیلی طنازم؟ یا نه از روی دلشکستگی این را نوشته؟ البته نظرم بیشتر روی گزینهٔ اول است ولی دلم میخواست راننده وانت که از شهرستانهای اطراف آمده بود غمی در سینه داشته باشد. به ماشینهای کناری نگاه کرم و میدیدم همه پشت وانت را میخوانند و لبخند میزنند. فکر کردم حیف است این ماشین آهنآلات یا گونی سیبزمینی جابجا کند. بعد با خودم گفتم اگر پسر بودم یا پوشش خاصی میداشتم حتما چند وقتی پیک موتوری می شدم و دسته یا سبد گل دلیوری می کردم. چرا گل؟ چون عاشق دیدن چهرهٔ ذوق زدهٔ انسانها هستم. یکی از دلایلی که به نزدیکانم کادو هم میدهم همین است. دوست دارم برایشان چیزی بخرم و بعد چهرهٔ برافروخته از لذت، شرم، دستپاچگی، صدای لرزان و خوشحالشان را ببینم و بشنوم. اگر پیک موتوری میشدم زنگ در خانهها را به صورت ممتد فشار می دادم و وقتی آیفون را برداشتند با صدای نسبتا بلند میگفتم بیا پایین برات یه بسته دارم! بعد با لبخند بسته را تحویل می دادم و به دختری که(چون معمولا به دخترها گل میدهند) با چشمهای گشاد شده بسته را یم گیرد زل می زدم. انرژی کسب می کردم و بع با آن انرژی انرژی جدیدی اختراع میکردم یا اکسیر جوانی می ساختم. فکر کنم دیوانه شدهام.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی