خرید بک لینک

دوستی با ماهو تا دیروز برایم آوردهای نداشت. تقریبا در هیچ زمینهای با هم همعقیده نیستیم. علایقمان از مشرق تا مغرب دور است و ذرهای شبیه هم نیستیم. این تفاوتها در ظاهر اصلا معلوم نیستند. ویژگیهایی که از یک دوست میخواهم مثل سنگصبور بودن یا روشن فکر بودن را ندارد. زیادی سنتی است و متاسفانه تنها کسی است که برایم مانده. آن هم نه به اندازهٔ یک دوست صمیمی. به اندازهای که بی کس و کار نباشم. تقریبا همیشه باید خودم را در برابرش سانسور کنم. چون به محض فهمیدن ضعفی از من حتما در مکالمات آینده آن را مطرح خواهد کرد. خلاصه از چشمم افتاده ولی کج دارومریض ادامه می دهم.

همهٔ اینها را گفتم تا به دیروز برسم. دیروز که با هم بیرون بودیم چیزی دیدم که حسابی چشم هایم را باز کرد. چند ماهی است که کلاس خیاطی می رود و اصرار شدیدی میکند که مرا هم به این منجلاب بکشاند ولی زیر بار نمیروم. دو سه باری با هم به پارچه فروشی رفته ایم. دفعهٔ قبل گفت که دوستانش برای خرید پارچه رفته اند عبدل آباد. من هم گفتم بدم نمیاید بروم؛ آخر چند سال پیش رفته ام و تغییر و تحول آن منطقه را ندیدهام. او هم گفت حتما یک روز برویم. دیروز گفت که شوهرش رفتن به عبدل آباد را برایش ممنوع کرده است. دقیقا همین جمله را گفت! بدون حرف پس و پیش گفت که شوهرش ممنوع کرده برود فلان منطقه چون معتقد است فضایش ناسالم است. از شدت تعجب نزدیک بود پس بیفتم. ماهو دختری است که کاملا در چارچوبهایی که به آن حیا و سلامت میگویند قرار میگیرد. میتوانم روی حسن خلقش قسم هم بخورم و این رفتار شوهرش را درک نمیکردم. حتی رفتن به بازار سداسمال را هم برایش ممنوع کرده یا رانندگی یا فلان و بیسار! در آن لحظه مثل تمام عکسالعملهایم لال شده بودم. بعد خندیدم و گفتم آخه ما مجردی هم هیچ پخی نبودیم و کسی نگامون نمیکرد! حالا که دیگه بهار ما گذشته شاید! و اینجور حرف ها را زدم. احساس کردم زیاد برایش مسئله ای ندارد که توی این دوره و زمانه بگوید شوهرم مرا محدود میکند! همان لحظه فکر کردم اگر مثلا شوهرم از این دست مردها بود من در برابر دوستانم که ازادی بیشتری داشتند چه میکردم؟ قطعا آن قدر غرورم زیاد بود که اعتراف نمیکردم شوهرم نمیذاره برم فلان جا یا میگه این کارو نکن! شاید هر کسی جای من بود به ماهو میتوپید که برای آزادیت بجنگ و نذار کسی برات تصمیم بگیره. ولی چیزی نگفتم چون ماهو را میشناختم! این که در زندگی اش آتش بیندازم به نفع چه کسی است؟ این که احساس رضایت را از زندگیاش بگیرم چه سودی دارد؟ او که عاشق شوهرش است و شوهرش هم آدم حسابی است! کنار هم آرامند حالا پسرک میخواهد مردانگی  اش را به خودش ثابت کند به من چه؟

توی پاساژ میپلکیدیم و هیچ چیز نمیخریدیم. حوصلهام سر رفته بود. شب شده بود. گفتیم برویم خانه. اسنپ گرفتیم. جداگانه. و سردم بود. دوباره برگشتیم توی پاساژ. گفت دیشب از شمال برگشتهاند و گفت که طلوع آفتاب را نگاه کردهاند. عکس های طلوع را نشانم داد. گفتم کدام شهر رفته اید. انگار نشنید. از روی زاویهٔ طلوع گفتم رامسر و گفت آره!!! خودم هم تعجب کردم. گفت حال ندار بودیم و یهو لباس پوشیدیم و افتادیم به جاده. عکسها را دیدم. نوتیف پیامش آمد که شوهرش چند پیام پشت سر هم داد که سلام بانو. خوبی عزیز دلم؟ کجایی فرشتهٔ زندگیم؟ سه پیام تند و من چشم دزدیم که مثلا ندیده ام. آن لحظه چند حس عجیب را درک کردم. اول اینکه سردم بود. به تازگی با راننده اسنپ دعوایم شدهبود و سفر را لغو کرده بودم و کمی حالت رضایت داشتم. قرار بود برگردم به خانه و شب را تنها باشم و دلم گرفته بود. کسی منتظرم نبود. هنوز از هفتهٔ گذشته تیرو ترکشهایی در ذهنم مانده بود و غمگین بودم. احساس خوبی برای ماهو داشتم که بعد از این سالها شوهرش مثل تازه نامزد کرده ها پیام می دهد و محبت می کند.

همان لحظه در میان همه آن احساسات ضد و نقیض پردهای در برابرم کنار رفته بود. دقیقا چه میخواستم؟ این زندگی را تا کجا میخواستم ادامه دهم و روالم تا ابد همین خواهد بود؟ من زن آزادی هستم. خیلی آزادتر از چیزی که هر کسی فکرش را بکند. همهٔ اینها را هم تقریبا بعد از ازدواج بدست آوردهام. ازدواج عجیبی داشتهام. طرف مقابلم به ادعای خودش خیلی سال عاشق من بوده. مرد بسیار روشنفکری است و تقریبا در همهٔ زمینهها با هم تفاهم داریم. همیشه تشویقم کرده و حتی یک بار توی ذوقم نزده است. حامی بسیار خوبی است. خلاصه برای من بهترین است. اما با دیدن آن رفتار از شوهر ماهو با خودم فکر کردم که آیا من هم از این دست محبتها میخواهم؟ ما در زندگی خیلی دوستانه برخورد می کنیم. خیلی زیاد. دقیقا مثل دو رفیقیم و رفقا هی تملق هم را نمی کنند. ماهو همیشه میگوید باید یک پرده ای بین زن و شوهر باشد. ما هم با هم دوستیم ولی در مرحله اول زن و شوهریم. من این را قبول نداشتم ولی دیشب به آن شک کردم. آیا من هم مردی را میخواستم که کمی بهم گیر بدهد بعد قربان صدقه ام برود؟ آیا مردی را میخواستم که هرگز خودم را پیشش سانسور نکنم و دوستانه با او دردل کنم؟ آیا اصلا این ها با هم منافاتی دارند؟ از دیروز فکرش را میکنم و نتیجه ای نمیگیرم. مغز کوچکم دیگر یارای حل این مسئله را نمیدهد.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 4:39

صفحه بندی