خرید بک لینک

هر وقت ناراحتم اولین جایی که به ذهنم میرسه بیام، همینجاست. خیلی راحت و بدون سانسور میتونم حرف دلم رو بزنم و اصلا نگران نیستم. یک عادت کهنه و قدیمی. اونایی که همچین جایی رو ندارن کجا ناراحتی شون رو تخلیه می کنن؟ با کسی حرف می زنن و از ترس خراب شدن چهره شون بعضی چیزا رو نمی گن؟ توی دفترشون می نویسن و همیشه استرس دارن مادرشون بره سر وسایل شون و بخوندشون؟ اصلا همین موضوع مادر رو که گفتم بغضم گرفت از عصبانیت. چون مادرم عادت داشت دفتر خاطراتمو بخونه. میگشت و پیداش میکرد. می خوند و دعوام میکرد! همون موقع ها به نظرم کارش ضد حقوق بشری بود! ولی یه شب که با بغض این کارش داشت خوابم می برد به خودم گفتم سین فِ اگه عمرت به دنیا باشه، اگه قرار باشه بزرگ شی اگه بزرگ شی مثلا بیست و دو سالت شه همه ی امشب فراموشت میشه. اصلا بهش فکر نمی کنی! یادت میره امشب بغض داشتی یادت می ره نزدیک شخص بهت که مادرته به حریم شخصی ت تجاوز کرده! همه شون یادت میره. اما الآن که چند روزه بیست و دوسالم تموم شده نه تنها یادم نرفته اون بغضو که وقتی اون ماجرا رو یادم میاد دقیقا همون بغض به گلوم چنگ میندازه. چرا یادم نرفت؟ چرا وعده هام عملی نشد؟ چرا هر وقت به خودم قول میدم که فلان چیزک و فلان کسک رو فراموش میکنم بدتر میچسبه به دیواره های جمجمه م و پایین نمیاد؟ چرا بیست و دوسالم شد و توی ده سالِ پیش موندم؟

+تولدم مبارک با تاخیر فراوان.(تنها کسی که یه پست برای تولدم گذاشت خودم بودم:)

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: سه شنبه 18 تير 1398 ساعت: 12:03

صفحه بندی