کتاب جیبی توی دستم است و می خوانمش. کنارم نشسته و به کتابی که در دست دارد نگاه می کند. بی توجه به او به کارم ادامه می دهم. درسی که استاد می دهد بسیار جذاب است ولی ویژگی های غیر طبیعی و منفی استاد کل جذابیت آن را از بین می برد! برای همین یک چیزی دستم می گیرم و سرم را گرم می کنم. انگار اسم نویسنده ی کتابی که می خوانم برایش آشناست. کمی روی صندلی جا به جا می شود و می گوید حال ندارم نمی تونم کتاب بخونم. هیچ چیز نمی گویم ولی حسابی حالم گرفته می شود چون او اولین کسی نیست که می گوید حال ندارم بخوانم. حالم بد می شود. چون نخواندنش به من ربطی ندارد.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی