
من به تراپی رفتم. خبر این است که خیلی خیلی سختتر از آن چیزی بود که فکر میکردم! خیلی سختتر! جلسه خیلی بیشتر از یک ساعت طول کشید. خیلی اذیت شدم و پوستم درآمد! من اساسا آدم ضعیفی نیستم ولی چون با هیچکسی دربارهٔ دردهایم صحبت نمیکنم برایم سنگین بود که غریبهای بدترین و سنگینترین رازم را بداند. مثل همهٔ روانشناسها از من خواست که روی مسئلهام تمرکز کنم. گفتم چه تمرین سادهای! حتی او را خنداندم! آه ای حال نامعلوم! ...
ادامه مطلب
در هفته گذشته دقیقا و تحقیقا هیچ کاری نکردم. فقط خوردم و خوابیدم و برای استفعفایم از محیط کاری سمیام جشن گرفتم. همین الان هم نشستهام در خانه و به دسته گلی که دیشب برایم خریده نگاه میکنم. فکر کردم چرا من احساس خوشبختی نمیکنم؟ اصلا احساس خوشبختی چیست و نکند این احساس درواقع اصلا وجود نداشته باشد و ساخته و پرداخته رسانه ها باشد برای اینکه ما بیشتر خرج کنیم تا احساسی که اصلا وجود ندارد را بخریم! میخواهم به خودم بقبولانم که زن خوشبختی هستم ولی خب این احساس کجاست؟ چرا من حسش نمیکنم. اگر نیست یا اص...
ادامه مطلب
با زندگیام چکار کنم؟ سوالی است که مدتی کوتاه با ان زندگی میکنم. ترسناک است در حدی که به کارهای خطرناک فکر میکنم. فکر میکنم اخرین پشه ی بدذات خانه را کشته ام و بعد دیگر نمیدانم که هستم. قاتل یا نجات دهنده. ...
ادامه مطلب
برای اتمام سریال سکس اند د سیتی. سلامتی سامانتا❤️ ...
ادامه مطلب
امتحان آخر را که بدهم تمام است. این چایی را که بخورم تمام است. این جند کیلو را که کم بکنم تمام است. این پروژه را تحویل بدهم تمام است. این اپیزود را منتشر کنم تمام است. این ریل را بگذارم اینستاگرام تمام است. این فحش را که بدهم تمام است. این خانه را این ماشین را که ببینم تمام است. این موها را رنگ کنم تمام است. این دور ماشین لباسشویی تمام است. این این این. زندگیام شده اینها و حالم یکسره خراب است. با دوستان کهنه و نو بیرون میروم و قاه قاه میخندم و پیش تراپیستم میخندم و پیش همه میخندم و دلم خو...
ادامه مطلب
اولین شب را در بیست و هشت سالگی به عنوان همراه بیمار در بیمارستان میخوابم و حسابی ترسیدهام. خانمهای زانو دریده و کلیه پاره و هراسان. حالهای نامیزان و قلب شکسته من در این اتاق جمع شدهاند. حالم خپش نیست. تازه بعد از سه هفته از بیماری جستهام و آخر سر بیمارستان آمدم. حالم خیلی بد است آنقدر بد که حتی نمیتوانم بگویم چرا. ...
ادامه مطلب
رفتیم یک تئاتر خیلی بد. بقیه دفاع میکردند ولی من به اندازهٔ کلشان فقط نمایشنامه خواندهام. نمایش دیدهام و نقد خواندهام. حالم بهم خورد. خدا را شکر که فقط چهل و پنج دقیقه بود. با بچهها رشت هم رفتیم و پاپا هم مرد. ...
ادامه مطلب
سریال میبینم و به هیچ چیزی فکر نمیکنم. البته شاید فکر هم بکنم. صدای سریال توی خانه میپیچد و من ارام میشوم. توی یوتوب میچرخم و خودم را لایق دیدن ولاگ ژاپنیهای آرام نمیبینم. حتی لایق دیدن هیچ ویدئوی آرامی نیستم و انگار به طور کلی آرامش به من نیامده. پاپای علی مرد. رفتیم ختم. برگشتیم و من به تراپی رفتم.حالم خوش نیست و حسابی کلافهام. مقالهها را ننوشته و نخواندهام. همین. آبان هم چنین است و چنان است. ...
ادامه مطلب
من اصلا عاشقانه نوشتن،قربان صدقه رفتن های اغراق آمیز و حرف های قلمبه سلمبه زدن من باب عشق را نمی دانم،و نمی توانم بنویسم!ولی فکر می کنم معنای عشق را تا حدی درک کرده ام!می خواستم بگویم هی!تو که با دست های خالی و پاک آمدی و یک جوری دل مرا بردی که خودم هم نفهمیدم!همین طور ساده بمان!به خدا که عشق اصلا چیز پیچیده ای نیست که بخواهیم برای اثباتش جان بدهیم!نه جانم!همین طور ساده و کم حرف و متفکر بمان،همین ...
ادامه مطلب
شب،روز،شب،روز!همه ی روزها تند و تند و پشت سر هم می آیند و می روند!من هنوز به یک ثبات درست و حسابی نرسیده ام!آن هم در این سن!فکر می کنم آدم در این سن باید به یک جور شناخت عقلانی از خودش رسیده باشد!که مثلا وقتی از او بپرسند نظرن درمورد فلان چیز،چیست سریع و بدون معطلی جواب بدهد!اصلا هم فرقی ندارد جوابش درست یا غلط است!آدم توی این سن دست کم باید ده تا کتاب درست و حسابی خوانده باشد!و بتواند در مورد نوی...
ادامه مطلب
هرگز دلم برای فروشندگان مترو نمی سوزد!چون فکر می کنم درآمد خوبی دارند!و در عوض از ما مردمانی که توی قطار نشسته ایم و شاید میخواهیم چرت بزنیم،یا با تلفن صحبت کنیم،یا کتاب بخوانیم،یا برای کسی چیزی بفرستیم{ایمیل یا پی ام}برای منافع خودشان سلب آرامش و تمرکز میکنند!یا وقتی که جا برای مسافران نیست،خودشان و بارهایشان جای سه نفر را گرفته اند!یا وقتی توی ایستگاه جا برای نشستن نیست آنها و بارهایشان جای دونف...
ادامه مطلب
من فکر می کنم آدم ها زاییده شده اند که همیشه در حال رفتن باشند!رفتن از یک سن ب سن دیگر!از شهری به شهر دیگر،تغییر کشور!و از این سرویس دهنده ی وبلاگ به آن سرویس دهنده!همان طور که از لاین و وایبر و واتس اپ به تلگرام رفتند و از فیس بوک به اینستاگرام و از بلاگفا به بیان!من باز فکر میکنم عمر بعضی چیز ها که به سر آمد دیگر قابل بازیافت نیستند!مثلا نمی شود بلاگفا را مانند قدیم تر ها کرد!مثلا برد به سال نود...
ادامه مطلب
من کتاب خوان خوبی نیستم!ولی می خواهم در مورد آخرین کتاب که خوانده ام چند خطی بنویسم!"مردی در تبعید ابدی"نوشته ی "نادر ابراهیمی"نازنین!داستان درمورد صدرالمتالهین ملا صدرا محمد صدر قوامی شیرازی ست!نویسنده ی کتاب اسفار اربعه!اگر رشته تان انسانی بوده باشد مختصر آشنایی ای با وی دارید و یا اگر فلسفه خوانده باشید که فبها!اگر کتاب های آقای ابراهیمی را خوانده باشید مثل سه دیدار،یک عاشقانه ی آرام،باردیگر شه...
ادامه مطلب
این چند روز بعد از کنکور فکرم خیلی مشغول بود!در تمام شبکه هایی که عضو هستم و نیستم یکی از مصیبت های کنکوری ها این است که حالا چه کنیم!عره و عوره و شمسی کوره و هر ننه قمری که ما را در شش ماهگی دیده است یا دختر زندایی عمه ی خاله ی مادربزرگ پسردایی عموی بقالی سرکوچه هم طالب دانستن رتبه کنکورمان هستند!ولی من هیچ جوابی به این عزیزان ندارم!چون هیچ وقت در این برهه قرار نداشته ام!بله!من هم کنکور داده ام و...
ادامه مطلب
به رقیه فکر میکنم!به کسی که با فاطمه مینشستیم و حسابی سر به سرش می گذاشتیم!توی وبلاگش که عکس چندتا دختر و پسر بود،کامنت بااسم پسر میگذاشتیم!و او هم به ما پا میداد!!!ما را داداش خطاب می کرد و درد و دل می کرد!از سختی ها و دوری ها می گفت و بسیار هم مهربان بود!خواهر بعضی پسرهای دیگر هم بود!پسرهایی که می آمدند و برایش قلب می گذاشتند و او با آن ها هم مهربان بود!!ما ریز ریز به او می خندیدیم! و او با تمام...
ادامه مطلب
حنانه از رفتار بقیه آزرده خاطر است!به من که قربانی این آزارها هستم می گوید چرا؟اصلا مگر ما باهم دشمنیم؟چرا بعضی ها این رفتار های زشت را دارند؟و از این دست سوال های که من هرروز با آن ها سروکار دارم و هرروز از خودم می پرسم شان!او هم مثل من شاید روحیه ی حساسی داشته باشد!یا حتی نه!من فکر می کنم هر کسی،با هر روحیه و هر میزان حساسیتی از رفتار بعضی ها می رنجد!مسئله ی او این بود که چرا وقتی امروز با کسی ه...
ادامه مطلب
ما انسان ها می توانیم تا آن جا پیش برویم که دیگر تخم چشممان هیچ آبی برای ریختن نداشته باشد!و وقتی به خودمان می آییم اصلا یادمان نمی آید برای چه چیز اشک می ریختیم!!! +می دونی؟تو یه جوری مریضو،منم یه جور دیگه ای مریضم...
ادامه مطلب
دیروز و روز قبلش مثل روزهای خیلی دور شروع کردم به گشت زدن میان سیل زدگان بلاگفا!کسانی که مثل من دود شدند و یا کسانی که بعد از سیل و آسیب ها آمدند ساختند و ماندند! لبخندم پررنگ تر شد وقتی دیدم هنوز هم فکر ها مثل همان چند سال پیش است و آدم ها انگار تغییر نکرده اند فقط اسامی شان نا آشناست!!فقط من نمی شناسمشان!وگرنه همان آدم ها هستند!!هنوز هم هستند دختر هایی که چند روز از دوست شدن با پسرکی نگذشته است و خاطرات آشنایی شان را می نویسند!هنوز هم هستند کسانی که دغدغه ی جامعه ی بیمار و متعفن(به قول خودشان)را دارند!هستند کسانی که مقاله هایشان هنوز هم خواننده ی پرو پاقر...
ادامه مطلب
دیشب،وقتی که داشتم جوراب ها را روی بند می گذاشتم،روی بندِ کاذبی که واحدِ ساختمان روبرویی نصب کرده بود دو تا پیراهن دیدم،دوتا پیراهن سفید با طرح های یک شکل،و اندازه ای دقیقا یکسان!در واقع می خواستم بگویم من هم تهِ دل دارم!و این تهِ دل هم بنا بر طبیعت خدا دادی گاهی بر حسب نمی دانم چه(!)غنج می رود!...
ادامه مطلب
عطریو که جا گذاشتی زخمی که تو سینه کاشتی من تموم یادگاریاتو دارم... +برگرد.فرزادفرزین...
ادامه مطلب