مرآ سین ف بخوآن

متن مرتبط با «دویست» در سایت مرآ سین ف بخوآن نوشته شده است

دویست و نود و هفت

  • نیلوبلاگ

    داشتم فکر میکردم اگر ما از هم جدا شویم خیلی راحت میتوانیم عکسهای خودمان را برداریم و تقریبا این وسط عکسهای دونفره خیلی کمی از ما هست که حذف شوند یا پاره شوند. اما باز فکر کردم من عکسهای خودم را هم پاک میکنم. شاید آنوقت نخواهم خودم را از چشم او ببینم. ولی فکر نمیکنم جدا شویم! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دویست و نود و دو

  • نیلوبلاگ

    روز معلم بود و توییتهای وایرال شده درباره هدیههایی که بچهها به معلمشان داده بودند را میخواندم. دلم خواست من هم در این باره چیزی بگویم و در بلاگم برایش دراما درست کنم. پنج سالی که در ابتدایی بودم، من نظام قدیم درس خواندهام، سوگولی شدید معلمهایم بودم. اول سال معلمها دلشان میخواست من دانشآموزشان باشم؛ چونکه متاسفانه بسیار بسیار باادب، درسخوان و منظم بودم. کلاس چهارم معلمی داشتم که به داشتنم افتخار میکرد. آزمونهای مختلف را برنده میشدم و حتی ورزشم هم خوب بود آن سال. ولی من از او متنفر بودم. زن خوبی نبود. همان سال وبا آمد و ما مثل دوران کرونا مجبور بودیم دستهایمان را زیاد بشوییم. او برای کسانی که املا نوزده میگرفتند آرزوی دریافت وبا میکرد؛ البته من هرگز نوزده نمیگرفتم. از پسربچهاش تعریف میکرد که ه...

    ادامه مطلب
  • دویست و هشتاد و نه

  • نیلوبلاگ

    برای نوشتن حتما باید بهانه داشته باشم متاسفانه. به دنبال بهانه بودم ولی پیدا نکردم. پس درباره بیربطترین چیزها مینویسم! در ایام عید مثل خیلیها من هم دچار رخوت و سستی شدم. مخصوصا که تولدم هم بود. بگذریم. شروع کردم به دیدن یک سریال ترکی. بله. شوربختانه من هم در این دام افتادم! البته سالها پیش با همکلاسیهای دانشگاه یک سریال کمدی عاشقانه ترکی میدیدیم و حسابی خوش میگذشت چون بعد از دیدن آن سریال درباره اش حرف میزدیم و می خندیدیم و مسخره اش میکردیم! به هوای تجربه آن سالها شروع به دیدن چشمچران عمارت کردم! (علامتهای تعجب نشاندهنده خنده من است) صادقانه بگویم، سریال جذبم کرد. داستان درباره یک ازدواج اجباری است. در جایی خواندم یکی از فانتزیهای جنسی زنها ازدواج اجباری و عاشق شدن بعد از ازدواج است، البته و...

    ادامه مطلب
  • دویست و نود

  • نیلوبلاگ

    فیلم میدیدیم. مثل همیشه. من چند روز قبل دیده بودم و خوشم آمده بود و برایش داستان را تعریف کردم و باز هم با او دیدم. از موسیقی متن خوشش آمد و گفت دلم میخواهد موسیقی متن زندگیام این باشد. برایم جالب بود. من زیاد اهل گوش دادن به موسیقیام ولی هیچوقت نخواستم زندگیام دارای موسیقی باشد. عجیب است. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دویست و هشتاد و چهار

  • نیلوبلاگ

    شب یلدا برایم هدیه خریده بود. خوشحال شدم ولی باز هم یلدا را دوست ندارم. چرا؟ چون این احساسات، اینکه از شب یا روز خاصی خوشمان بیاید کاملاً شخصیست و کسی هم نمیتواند کمکمان کند. البته فکر میکنم آدمها در نابود کردن شبها و روزها کاملا می توانند مداخلهگر باشند. شب سرد و خوبی بود. ما از هم دور بودیم. حتی کنار هم سر سفره نیز ننشسته بودیم. من از دور بودن خیلی زود خسته می شوم برای همین دلم میخواهد بیشتر تنها و با هم بگذرانیم. بله فکر می کنم بعد از این همه سال زندگی وابسته هم شده باشم. برعکس چیزی که می خواهم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دویست و هشتاد و پنج

  • نیلوبلاگ

    دلم برای بچهها تنگ شده است ولی بچههای محل کار جدید را هم دوست دارم. من سخت جا میافتم. آدمها خیلی دیر من را می شناسند که چه آدم باحال و سرحال و قبراقی هستم. برعکس وضعیت درونیام. گاهی توی گروه با همکاران قدیمی و دوستانم حرف میزنیم. آنها نمیدانند که دعوت به کار جدیدی شدهام. نمیدانم چرا نمیگویم. اصلا جای بهتری نیست ولی احساس می کنم آرامشی که این چند ماه اخیر نداشتم را دوباره به دست آوردهام. کم کم با این جدیدها هم دوست خواهم شد. آنها هم آرام آرام خواهند فهمید آنطور که در ظاهرم نشان میدهم، نچسب و بداخلاق نیستم. کمحرفتر نشدهام. نمیدانم چرا بعد از این همه سال باز هم خجالتی ام. حوصله نوشتن ندارم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دویست و هشتاد و یک

  • نیلوبلاگ

    به پاییز که نزدیک میشویم، سروکلهی من هم در این خرابشده پیدا میشود. افسردگی فصلی میگیرم و میاندازم گردن این و آن. چند روزیست که با آنفولانزا در ستیزم. سه روز به شرکت نرفتم. خوابیدم و هیچ کاری جز فین فین نکردم. غذا هم نخوردم. نه خودم نای آشپزی داشتم نه کسی برایم غذایی پخت. امروز که برگشتم شرکت انگار هیچ چیز تغییر نکرده بود ولی من میدانستم چند دعوای هولناک در آنجا رخ داده است. سرم را به تسکهای معوقه گرم کردم. یکجوری مینویسم که انگار هر هفته یا دوهفته یکبار اینجا میآیم. خير. از آخرین پستم در اینجا جز فشارهای شدید عصبی. اعتیاد به کار برای رهایی از فشار عصبی، سفر به شهری که هیچ دوستش نمیدارم، روبرو شدن با مشکلاتی که اصلا بهشان فکر نمیکردم، بازسازی خانه، نو شدن کابینتها، کاغذدیواری قشنگ، مبلی که من...

    ادامه مطلب
  • دویست و هشتاد

  • نیلوبلاگ

    عشق و عشق. آیا عشق نجاتدهنده است؟ آیا به تنهایی کافیست؟ جز این احساس، حس دیگری همین تأثیر را نمیگذارد؟ سوالها توی ذهنم چرخ میخورد و چرخ میخورند. بعضی اوقات جواب بالا میآورم و بعضی اوقات رهایشان میکنم؟ فکرهایم چه هستند؟ سوالهای مادی و درباره زندگی پست دنیا. این را میخواستم؟ خیر. فکر میکردم در ۲۵ سالگی به مسائل مهمتری فکر خواهم کرد. البته به واسطه شغلم باید به مسائل کلان فکر کنم ولی این ریزهها، این کثافت و لجن از اعماق درونم باز سر باز میکند. نوشتن از خم و قهر بس است. بس. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دویست و هفتاد و هشت

  • نیلوبلاگ

    از آذر سال گذشته تا امروز چه شد؟ خیلی چیزها. از همه مهمتر کارمند شدم. هر روز صبح مثل امروز میروم سر کار و مینویسم. افسردگیام بهتر نشده که هیچ، بدتر هم شده است. فهمیدم که آدم هر چه که داشته باشد باز هم غمهایی به سراغش خواهند آمد. خانه را خرد خرد بازسازی میکنیم. از آدمها بیشتر دوری میکنم. دوستانم به زادوولد مشغولاند و من مثل گذشته به فکر رفتن هستم. رفتن از همه جا. سفر کوتاهی به شهری نزدیک داشتم. هنوز خستهام. حالم آنقدر که باید، خوش نیست. در و دیوار شهر برایم تنگ شدهاند. از همکارهایم خوشم میآید و این خیلی خوب است. رفتن به نمایشگاه کتاب حالم را بهم زد، درحالیکه فقط به بخش کودکش سر زده بودم، انگار خاک مرده پاشیده بودند روی کلهاش. کمتر میخوانم و بیشتر مینویسم و این خیلی خیلی بد است. رابطهام با ماد...

    ادامه مطلب
  • دویست و هفتاد و نه

  • نیلوبلاگ

    حالا که نمیتوانم مسائل بزرگ زندگی، ناکامیها و مشکلاتم را حل کنم به مسائل خرد میپردازم. از هفتهٔ گذشته وقت لیزر گرفتهام. کاری که چند سالی ست به تعویق میاندازم. امروز پیامک آن مجموعه برایم ارسال شد یا این مضمون که ساعت فلان نوبت شماست و حتما با خودتان پول نقد بیاورید چون کارتخوان نداریم. مرکز خوبیست، تمیز و مرتب و بزرگ است. دخترهای خوشگلی در آنجا به بردگی گرفته شدهاند. من هم مثل سابق دچار دوگانگی بروم یا نروم شدهام. مرکز خوبی که نزدیک خانهمان است و کیفیت خوبی دارد و دزد است و مالیات نمیدهد، وقیح است و رسماً میگوید ما کارت نمیکشیم. احتمالاً نمیروم و پروسهٔ لیزر تا چند سال دیگر به تعویق میافتد!  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دویست و هفتاد و هفت

  • نیلوبلاگ

    من تا سن زیاد یعنی هجده سالگی پایم را در هواپیما نگذاشته بودم. پیش نیامده بود، پول نداشتیم یا نمیدانم چی، تا آن موقع سفر هوایی نرفته بودم. اولین بار کنار پنجره نشستم و ذوق کردم. بار دوم که به خانه برگشتم اوضاع فرق میکرد. باز هم کنار پنجره نشستم و پایین را میدیدم. مزارع، کوهستان و ابر و آسمان هیچکدام به اندازهٔ تهران آن هم از فاصلهای که به مهرآباد نزدیک میشدیم برایم عزیز نبود.از آن فاصله که کپتان میگوید کمربندها را ببندید تا وقتی مینشینیم تهران را از دور ولی از نزدیک میشود دید. از دور یعنی بالا، خیلی بالا. مثلا اگر از آن فاصله بپریم پایین میمیریم. ولی از نزدیک بهطوریکه خیابانها، ماشینها و آدمکها دیده میشوند. آن قدر دور نیستند که به شکل نقشهای مبهم باشند. این دید از بالا را دوست دارم و برایم ت...

    ادامه مطلب
  • دویست و نود و سه

  • نیلوبلاگ

    مریض که می شوم حس نزدیکی به خدا را دارم! اصلا هم خنده دار نیست ولی واقعا وقتی مریض می شوم فکر می کنم این درد و رنج کفاره ی کوچکی برای گناهانم است. حتی وقتی دیر مریض می شوم نگران می شوم! که نکند خدا مرا رها کرده و نمی خواهد مجازاتم کند. ...

    ادامه مطلب
  • دویست و نود و چهار

  • نیلوبلاگ

    جنگیدن برای استقلال وقتی ارزش مند است که مانعی برای آن وجود داشته باشد. استقلال همیشه چیز جذابی نیست و وقتی به مصائب و مشکلات آن توجه می شود گاهی به این نتیجه خواهیم رسید که وابستگی خیلی هم چیز خوبی ست. مثلا وقتی کسی می خواهد به شما پولی کمک کند و شما قبول نمی کنید چون به اراجیفی مثل استقلال مالی معتقدید باید پای لرز وام و اقساط آن نیز باشید!...

    ادامه مطلب
  • دویست و نود و پنج

  • نیلوبلاگ

    حالی بهتر از تمام کردن یک کتاب نیست. اصلا مهم نیست چه کتابی باشد. فرقی نمی کند و به عقیده ی من تمام کردن یک کتاب فلسفی سخت با یک کتاب شیمی یا تمام کردن یک رمان عاشقانه ی تلخ متفاوت نیستند. چون در همه ...

    ادامه مطلب
  • دویست و نود و شش

  • نیلوبلاگ

    جایی می خوندم ممکنه یه نفر سراسیمه بیاد پیشمون و بگه دارم می میرم، این مشکلات داره کمرمو می شکنه و غیره و وقتی مسائل و مشکلاتش رو بهمون می گه ما قاه قاه بخندیم و بگیم این که چیزی نیست! در ادامه ی اون ...

    ادامه مطلب
  • دویست و نود و هفت

  • نیلوبلاگ

    هنوز تا اون سختی بزرگه کلی راه هست. جمله ای که خیلی می گویمش. الان که دو هفته ای ست که کاملا آواره شده ام باز با خودم همین جمله را تکرار می کنم. مثلا دنبال یک مشکل بزرگ تر می گردم یا این که فکر می کنم...

    ادامه مطلب
  • دویست و نود و هشت

  • نیلوبلاگ

    دارد باران می بارد. باران در مرداد. جایی که قبل تر چند روز پیش زندگی می کردم اصلا خنک نبود و مثل این جا در میانه ی تابستان هیچ بارانی نمی بارید. خودم را خم کرده بودم و حالتی شبیه به شیرجه داشتم. توی بالکن این حالت را دارم و بوی خاک باران خورده مستم می کرد. تلاش کردم لحظاتی حال خوبی داشته باشم. هوای ابری... هوای ابری......

    ادامه مطلب
  • دویست و نود و نه

  • نیلوبلاگ

    وقتی مامان آن پارچه ی نخی را دوخت،گفتم آن را برای شوهرم می پوشم. توی خانه ی آرزوهایمان ولی هیچ وقت آن را برای تو و توی خانه ی آرزوهایمان نپوشیدم. پیراهن را گذاشتم برای مهمانی. خانه ی آرزو هایمان هم هی...

    ادامه مطلب
  • دویست و هشتاد و شش

  • نیلوبلاگ

    شب های امتحان آدم به یک پوچی شیرین می رسد. می فهمد یک ترم سگ دو زدن ها یک ترم اعصاب خوردی ها و یک ترم سر و کله زدن با بعضی ها آخرش می شود هیچ!در عرض یک شب و در صبح بعد از آن طومارش جمع می شود و به زباله دان تاریخ می پیوندد. با این فکر ها بیشتر خودم را عذاب می دهم و بر عمر رفته حسرت می خورم. بیشتر شدن این حسرت وقتی بر من عرضه شد که زینب گفت سین ف! بعد این لیسانس کوفتی می رم سر همه ی کلاسا می شینم ببینم چی به دردم می خوره آدم کدوم کارم چیو دوست دارم! و من باز به مشاور و باز به معلم ها و باز به مدیران تمام دبیرستان ها و مدارس سراسر کشور بدون ذکر استثنا فحش دادم!اما با می دانم این خلسه این حس پوچی در اثر درس خواندن های بی هدف فقط در ایام امتحانات گریبان گیرمان است. باز با شروع ترم جدید ذوق می کن...

    ادامه مطلب
  • دویست و هشتاد و هفت

  • نیلوبلاگ

    خیلی بچه بودم. خیلی قبل تر ها. یک فیلمی آمد که یادم نیست از کجا تهیه اش کردیم. خاله سی دی اش را خریده بود یا مژده داده بود به مریم؟ نمی دانم! البته مهم هم نیست از کجا آمده بود. مهم این بود که من تا یادم می آید توی درایو مریم ذخیره بود و خودش هرگز آن را ندید ولی من به جای مامان، بابا، خود مریم و هزار نفر دیگر آن فیلم را دیدم در پایان همه که از دست من و فیلم دیدنم خسته شده بودند، طی یک عمل انتحاری فیلم را حذف کردند. همه ی این ها مهم نیست. بله. ماجرای فیلم آن بود که یک دختری چند سال پیش تصادف می کند و حافظه ی بلند مدتش را از دست می دهد! حافظه اش تنها وقتی یاری می دهد که او نخوابیده باشد. به عبارتی او هر روز فکر می کند امروز که از خواب بیدار شده است، مثلا سی ام خرداد است و دیروزش را به خاطر ندار...

    ادامه مطلب