
با زندگیام چکار کنم؟ سوالی است که مدتی کوتاه با ان زندگی میکنم. ترسناک است در حدی که به کارهای خطرناک فکر میکنم. فکر میکنم اخرین پشه ی بدذات خانه را کشته ام و بعد دیگر نمیدانم که هستم. قاتل یا نجات دهنده. ...
ادامه مطلب
شب یلدا برایم هدیه خریده بود. خوشحال شدم ولی باز هم یلدا را دوست ندارم. چرا؟ چون این احساسات، اینکه از شب یا روز خاصی خوشمان بیاید کاملاً شخصیست و کسی هم نمیتواند کمکمان کند. البته فکر میکنم آدمها در نابود کردن شبها و روزها کاملا می توانند مداخلهگر باشند. شب سرد و خوبی بود. ما از هم دور بودیم. حتی کنار هم سر سفره نیز ننشسته بودیم. من از دور بودن خیلی زود خسته می شوم برای همین دلم میخواهد بیشتر تنها و با هم بگذرانیم. بله فکر می کنم بعد از این همه سال زندگی وابسته هم شده باشم. برعکس چیزی که می خواهم. بخوانید...
ادامه مطلب
دلم میخواهد بخوابم. خواب هایی را ببینم که دوست دارم. قبل از خواب حتی اگر از خستگی در حال مرگ باشم خیالبافی می کنم. خیال می کنم این که هستم، نیستم. خیال می کنم یک جای دیگر و در یک زمان دیگر هستم. موبای...
ادامه مطلب
دروغ چرا؟ گاهی می روم اینستاگرام. گاهی می روم ببینم هم کلاسی هایم که جلوی من فقط در حال توهین و تحقیر یکدیگرند در آن جا چگونه قربان صدقه ی هم می روند و چگونه برای تولد های هم پست و استوری می گذارند. ر...
ادامه مطلب
جنگیدن برای استقلال وقتی ارزش مند است که مانعی برای آن وجود داشته باشد. استقلال همیشه چیز جذابی نیست و وقتی به مصائب و مشکلات آن توجه می شود گاهی به این نتیجه خواهیم رسید که وابستگی خیلی هم چیز خوبی ست. مثلا وقتی کسی می خواهد به شما پولی کمک کند و شما قبول نمی کنید چون به اراجیفی مثل استقلال مالی معتقدید باید پای لرز وام و اقساط آن نیز باشید!...
ادامه مطلب
هرگز دلم برای فروشندگان مترو نمی سوزد!چون فکر می کنم درآمد خوبی دارند!و در عوض از ما مردمانی که توی قطار نشسته ایم و شاید میخواهیم چرت بزنیم،یا با تلفن صحبت کنیم،یا کتاب بخوانیم،یا برای کسی چیزی بفرستیم{ایمیل یا پی ام}برای منافع خودشان سلب آرامش و تمرکز میکنند!یا وقتی که جا برای مسافران نیست،خودشان و بارهایشان جای سه نفر را گرفته اند!یا وقتی توی ایستگاه جا برای نشستن نیست آنها و بارهایشان جای دونف...
ادامه مطلب
شب های امتحان را دوست دارم!آن استرس کشنده که منجر به حالت تهوع می شود!یا آن لرزش خفیف دست و پا!حتی ترس از خواب ماندنِ صبح را نمی دانم بگذارم کجای دلم!راستش وقتی امتحانات تمام می شوند دلِ من هم پر می شود از غم!دیگر آن اضطراب های کشنده نیستند که خودم را با آن ها بدحال کنم!یا نیازمند جزوه ی کسی نیستم که هی حرص بخورم!به جایش فقط آرامش است و من این آرامشِ وحشتنامِ بعد از امتحان را دوست ندارم ...
ادامه مطلب
یاد بگیریم توی زندگی هم دیگر سرک نکشیم!الکی هی نپرسیم که برنامه ات برای افق ۱۴۰۴چیست؟!هی نگوییم بعد از کارشناسی،ارشد یا دکنری،چه خواهی کرد؟!نپرسیم اصلا بچه میخواهی یا نه!!بخدا این ها همه مثل مسواکند!جواب این سوالات را می گویم!شخصی اند!سکرت اند!ان قدر نپرسید!درک کنید صورت سرخ شده از خجالت طرف مقابلتان را در واکنش به این دست سوالات!نکن جانان من ...
ادامه مطلب
به یاد دوستت دارم هایِ یواشکیِ تویِ خوابگاهu200d......
ادامه مطلب
من هنوز به شیما فکر می کنم!هنوز یادم هست شبی را که پدرش زد توی گوشش که چرا عاشق آن پسره،امیر،اگر اشتباه نکنم شده ای؟ و شیما را به خاطر می آورم که آرزو می کرد کاش بمیرد یا دست کم امیر بیاید و او را از این جهنم که خودش پرداخته بود برهاند!اما نه امیری آمد و نه خانی رفت!و پدرش از صفحه ی مجازی اش مطلع شد و آن را بست و من دیگر نه شیما را دیدم نه وبلاگش را و نه نوشته هایش را!نمی دانم اصلا امیر برگشت یا نه!یا اینکه پدرش او را بخشید یا نه!شیما!دختر خالدار!...
ادامه مطلب
دیروز و روز قبلش مثل روزهای خیلی دور شروع کردم به گشت زدن میان سیل زدگان بلاگفا!کسانی که مثل من دود شدند و یا کسانی که بعد از سیل و آسیب ها آمدند ساختند و ماندند! لبخندم پررنگ تر شد وقتی دیدم هنوز هم فکر ها مثل همان چند سال پیش است و آدم ها انگار تغییر نکرده اند فقط اسامی شان نا آشناست!!فقط من نمی شناسمشان!وگرنه همان آدم ها هستند!!هنوز هم هستند دختر هایی که چند روز از دوست شدن با پسرکی نگذشته است و خاطرات آشنایی شان را می نویسند!هنوز هم هستند کسانی که دغدغه ی جامعه ی بیمار و متعفن(به قول خودشان)را دارند!هستند کسانی که مقاله هایشان هنوز هم خواننده ی پرو پاقر...
ادامه مطلب