
می خواستیم شام بخوریم یا چای را نمی دانم و یادم نیست! فقط گفت ده سال دیگه کجایی؟ من هیچ چیز نگفتم فقط یادم آمد سال سوم دبیرستان با دوستان نشسته بودیم رو موکت ها و از آرزوی های دور و نزذیک مان حرف می زدیم! پنج تایمان کله هایی پر از باد داشتیم. آخ یادش گرامی بادا! آمنه که محبوب همه بود آرزوهای قشنگی داشت. ده سال بعد توی مطب ش نشسته بود و مراجعینش را راه نمایی می نمود! ازدواج هم کرده بود و تا آن موقع...
ادامه مطلب